جمعه95/04/25ساعت13:47

جمعه95/04/25ساعت13:47

عشق مادر

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد. یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند. از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟ مادر گفت: از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم. فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من اینها را درخواست می کنی؟ و قبلا به من گلایه نکردی. مادر پاسخ داد: بله فرزندم من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تورا به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.
دیدگاه ها (۵۴)

شنبه95/04/26ساعت11:43مرد متأهلی در مجلسی گفت: زن مانند ک...

یکشنبه95/04/27ساعت13:53دختری با پدرش میخواستند از یک پل چوبی...

پنجشنبه95/04/24ساعت17:47یکی ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ روستایی ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ...

چهارشنبه95/04/23ساعت19:53وقتی پرنده ای زنده است.. مورچه ها ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط