ساعت ۸ شب شده بود.
ساعت ۸ شب شده بود.
کوچه خلوت بود، فقط صدای ملایم باد از لای درختها رد میشد و چراغهای خیابون انگار سوآ رو زیر یه نور صحنه نگه داشته بودن.
جلوی خونه ایستاده بود. یه پیراهن ساده ولی خوشدوخت پوشیده بود، رنگی بین آبی و طوسی که توی نور شب برق خاصی داشت. موهاشو مرتب کرده بود و یه کیف کوچیک روی دوشش بود.
نگاهش مدام بین انتهای کوچه و در خونه جابهجا میشد.
نه برای قرار... نه برای هیجان.
برای جواب.
برای اینکه از این بلاتکلیفی بیرون بیاد. برای اینکه بدونه چه چیز واقعی بوده و چه چیز… نه.
چند دقیقه گذشت.
و بالاخره، صدای قدمهایی اومد. آروم… بیعجله…
سوهو از ته کوچه پیداش شد. دستها توی جیب، سر پایین، شونهها کمی خمیدهتر از همیشه.
تا رسید به چند قدمی سوآ، حتی نگاهش نکرد. فقط همونطور که رد میشد، با صدای آرومی گفت:
– بریم؟
سوآ بدون اینکه حرفی بزنه، چند لحظه فقط نگاهش کرد.
انگار دنبال یه نشونه بود… یه نگاه… یه حس.
ولی هیچی نبود.
سوهو مثل سایهای از خودش شده بود. دیگه نه از اون لبخندهای مطمئنش خبری بود، نه از نگاههای دلگرمکنندهاش.
سوآ آهی کشید، یک قدم برداشت و کنار سوهو شروع به راه رفتن کرد.
در سکوت.
در حالی که هرکدوم، یه دنیا حرف، پشت لبهای بستهشون قایم کرده بودن.
کوچه خلوت بود، فقط صدای ملایم باد از لای درختها رد میشد و چراغهای خیابون انگار سوآ رو زیر یه نور صحنه نگه داشته بودن.
جلوی خونه ایستاده بود. یه پیراهن ساده ولی خوشدوخت پوشیده بود، رنگی بین آبی و طوسی که توی نور شب برق خاصی داشت. موهاشو مرتب کرده بود و یه کیف کوچیک روی دوشش بود.
نگاهش مدام بین انتهای کوچه و در خونه جابهجا میشد.
نه برای قرار... نه برای هیجان.
برای جواب.
برای اینکه از این بلاتکلیفی بیرون بیاد. برای اینکه بدونه چه چیز واقعی بوده و چه چیز… نه.
چند دقیقه گذشت.
و بالاخره، صدای قدمهایی اومد. آروم… بیعجله…
سوهو از ته کوچه پیداش شد. دستها توی جیب، سر پایین، شونهها کمی خمیدهتر از همیشه.
تا رسید به چند قدمی سوآ، حتی نگاهش نکرد. فقط همونطور که رد میشد، با صدای آرومی گفت:
– بریم؟
سوآ بدون اینکه حرفی بزنه، چند لحظه فقط نگاهش کرد.
انگار دنبال یه نشونه بود… یه نگاه… یه حس.
ولی هیچی نبود.
سوهو مثل سایهای از خودش شده بود. دیگه نه از اون لبخندهای مطمئنش خبری بود، نه از نگاههای دلگرمکنندهاش.
سوآ آهی کشید، یک قدم برداشت و کنار سوهو شروع به راه رفتن کرد.
در سکوت.
در حالی که هرکدوم، یه دنیا حرف، پشت لبهای بستهشون قایم کرده بودن.
- ۱۸.۸k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط