سلامممم
سلامممم
بعد مهمونی:
کیو: هینا یه سوال
هینا: یپرس
کیو: چرا این مهمونی رو گرفتی؟
هینا: خب.....میخواستم همتون رو خوشحال کنم...میخواستم یه بار دیگه
اون صورت خو شحالت رو ببینم...راستش تو از وفتی که مادرت مرد هیچ وقت نحندیدی ولی چند وقت پیش وقتی داشتی تو مغازه کار میکردی و با ران حرف میزده برایه یه لحظه خندیدی دلم میخواست اون قیافه رو یه بار دیگه ببینم
کیو: پس باید بگم که ....ازت ممنونم ☺️
ذهن هینا: دوباره....دوباره اون قیافه رو دیدم .....قیافه ای که هیچ وقت نمیخواست به کسی نشون بده ....باورم نمیشه ...
کیو: هینا میخام یه چیزی بگم...
هینا: ...بگو
کیو: میدونی ما الان کجاییم؟
هینا: آره....رو پشت بون
کیو: بنظرت مردن درد داره؟
هینا: نمیدونم...ولی امیدوارم نخوای تجربش کنی
کیو: نه...فقط میخواستم ازت یه سوال مسخره کنم
ذهن ران: باورم نمیشه ...کیو میتونه به این قشنگی بخنده... از یه چیز ناراحتم..اینکه ....به من اعتماد نداره...اگه داشت بهم این قیافه رو نشون میداد....میدونم فال گوش وایسادن بده ولی...
کیو:ران بهتره از اونجا بیای بیرون
هینا: کیو؟ اینجا بجز ما کسی نیست
ران: هه هه هه خوب فهمیدی من کجام
کیو: مسخره نباش ...چرا داشتی فال گوشی میکردی؟
ران: داشتم رد میشدم صدای هینا رو شنیدم اومدم ببینم چی شده و الان خدمت دوتا بانو هستم
هینا: به هر حال بیاین بریم تو خونه همه خسته ایم بهتره بخوابیم
کیو: آره بهتره بریم
فردا بعد از ظهر....
بچه ها اگه بد شد ببخشید آخه این چند روزه من اصلا حالم خوب نبود و هیچی به ذهنم نمیرسید 🌹 🌹 🌹
بعد مهمونی:
کیو: هینا یه سوال
هینا: یپرس
کیو: چرا این مهمونی رو گرفتی؟
هینا: خب.....میخواستم همتون رو خوشحال کنم...میخواستم یه بار دیگه
اون صورت خو شحالت رو ببینم...راستش تو از وفتی که مادرت مرد هیچ وقت نحندیدی ولی چند وقت پیش وقتی داشتی تو مغازه کار میکردی و با ران حرف میزده برایه یه لحظه خندیدی دلم میخواست اون قیافه رو یه بار دیگه ببینم
کیو: پس باید بگم که ....ازت ممنونم ☺️
ذهن هینا: دوباره....دوباره اون قیافه رو دیدم .....قیافه ای که هیچ وقت نمیخواست به کسی نشون بده ....باورم نمیشه ...
کیو: هینا میخام یه چیزی بگم...
هینا: ...بگو
کیو: میدونی ما الان کجاییم؟
هینا: آره....رو پشت بون
کیو: بنظرت مردن درد داره؟
هینا: نمیدونم...ولی امیدوارم نخوای تجربش کنی
کیو: نه...فقط میخواستم ازت یه سوال مسخره کنم
ذهن ران: باورم نمیشه ...کیو میتونه به این قشنگی بخنده... از یه چیز ناراحتم..اینکه ....به من اعتماد نداره...اگه داشت بهم این قیافه رو نشون میداد....میدونم فال گوش وایسادن بده ولی...
کیو:ران بهتره از اونجا بیای بیرون
هینا: کیو؟ اینجا بجز ما کسی نیست
ران: هه هه هه خوب فهمیدی من کجام
کیو: مسخره نباش ...چرا داشتی فال گوشی میکردی؟
ران: داشتم رد میشدم صدای هینا رو شنیدم اومدم ببینم چی شده و الان خدمت دوتا بانو هستم
هینا: به هر حال بیاین بریم تو خونه همه خسته ایم بهتره بخوابیم
کیو: آره بهتره بریم
فردا بعد از ظهر....
بچه ها اگه بد شد ببخشید آخه این چند روزه من اصلا حالم خوب نبود و هیچی به ذهنم نمیرسید 🌹 🌹 🌹
- ۲.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط