*عشق در اعماق یک مافیا*
*عشق در اعماق یک مافیا*
دوباره با بابام دعوام شد… و تهش همون چیزی که همیشه میشد: کتک! دیگه واقعاً طاقت ندارم. از خونه زدم بیرون، زیر بارون و تاریکی شب. فقط یه سوال توی سرم میچرخه: «آخه من چیکار کردم که همه ازم متنفرن؟» چقدر دلم میخواست الان برم تو بغل مامانم و همهچی رو براش تعریف کنم و گریه کنم… کاش بود. کاش اون مرد عوضی با خیانتهاش، زندگی رو از ما نگرفته بود.
[فلشبک به اون روز سیاه]
یاد اون روز که مامان رفت، هنوز هم لرزه به تنم میافته.
مامان با التماس و گریه میگفت: «نه… خواهش میکنم… چرا این کارو میکنی؟ من مگه چی کم گذاشتم برات؟»
اما اون، با یه لحن سرد و بیخیال، جواب میداد: «خسته شدم ازت! دیگه برام تکراری شدی. من زن بهتر پیدا کردم، حالا هم هر دوتاهاتون گمشید بیرون!»
مامان با صدای لرزون گفت: «اما امیلی! اون فقط ۱۰ سالشه…»
پدرم هم فقط گفت: «واسه من مهم نیست!»
مامان لیوان آب رو برداشت و یه جرعه خورد… اما همون لحظه، انگار زمان ایستاد. دیدم که داره برای نفس کشیدن دست و پا میزنه. تازه اون موقع بود که فهمیدم… توی آب سم ریخته بودن! من از اون دوردستها تمام این صحنه رو دیدم، با تمام توان دویدم سمتش، اما دیگه خیلی دیر شده بود… مامان دیگه نبود.
[زمان حال]
حالا… من دارم با همون کسی زندگی میکنم که مامانم رو کشت!
رفته بودم سوپرمارکت، چندتا آبجو خریدم و نشستم روی یه نیمکت سرد تو خیابون. فقط میخواستم همهچی رو فراموش کنم. داشتم همهشون رو میخوردم که وقتی خواستم بطری آخر رو بردارم، یهو یکی مچم رو گرفت.
یوری! همون رفیق همیشگی که مثل یه شبح، درست وقتی که بهش نیاز دارم، پیداش میشه.
یوری با اون قیافه نگرانش گفت: «امیلی! چت شده دختر؟ زود باش بلند شو بریم خونه من!»
من با گریه و التماس گفتم: «ولم کن یوری… بذار فقط همینقدر بنوشم تا بالاخره بمیرم و راحت شم…»
یوری هی سعی میکرد آرومم کنه و من رو بلند کنه. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
همینطور که داشت رانندگی میکرد، گفت: «دیگه از اینا نخور، تو فقط ۱۶ سالته!»
من هم با صدای گرفته و اشکهایی که بند نمیاومد، فقط تونستم بگم: «یوری… دیگه واقعاً نمیتونم تحمل کنم…»
یوری هم فقط گفت: «همه چی درست میشه، نگران نباش، من کنارتم.»
من دیگه هیچی نگفتم… چشمام از شدت گریه پف کرده بود و فقط به تاریکی جاده خیره شدم.
حمایت کنید لطفا ✨
واستون چندتا استایل گذاشتم واسه امیلی انتخاب کنید🎀
دوباره با بابام دعوام شد… و تهش همون چیزی که همیشه میشد: کتک! دیگه واقعاً طاقت ندارم. از خونه زدم بیرون، زیر بارون و تاریکی شب. فقط یه سوال توی سرم میچرخه: «آخه من چیکار کردم که همه ازم متنفرن؟» چقدر دلم میخواست الان برم تو بغل مامانم و همهچی رو براش تعریف کنم و گریه کنم… کاش بود. کاش اون مرد عوضی با خیانتهاش، زندگی رو از ما نگرفته بود.
[فلشبک به اون روز سیاه]
یاد اون روز که مامان رفت، هنوز هم لرزه به تنم میافته.
مامان با التماس و گریه میگفت: «نه… خواهش میکنم… چرا این کارو میکنی؟ من مگه چی کم گذاشتم برات؟»
اما اون، با یه لحن سرد و بیخیال، جواب میداد: «خسته شدم ازت! دیگه برام تکراری شدی. من زن بهتر پیدا کردم، حالا هم هر دوتاهاتون گمشید بیرون!»
مامان با صدای لرزون گفت: «اما امیلی! اون فقط ۱۰ سالشه…»
پدرم هم فقط گفت: «واسه من مهم نیست!»
مامان لیوان آب رو برداشت و یه جرعه خورد… اما همون لحظه، انگار زمان ایستاد. دیدم که داره برای نفس کشیدن دست و پا میزنه. تازه اون موقع بود که فهمیدم… توی آب سم ریخته بودن! من از اون دوردستها تمام این صحنه رو دیدم، با تمام توان دویدم سمتش، اما دیگه خیلی دیر شده بود… مامان دیگه نبود.
[زمان حال]
حالا… من دارم با همون کسی زندگی میکنم که مامانم رو کشت!
رفته بودم سوپرمارکت، چندتا آبجو خریدم و نشستم روی یه نیمکت سرد تو خیابون. فقط میخواستم همهچی رو فراموش کنم. داشتم همهشون رو میخوردم که وقتی خواستم بطری آخر رو بردارم، یهو یکی مچم رو گرفت.
یوری! همون رفیق همیشگی که مثل یه شبح، درست وقتی که بهش نیاز دارم، پیداش میشه.
یوری با اون قیافه نگرانش گفت: «امیلی! چت شده دختر؟ زود باش بلند شو بریم خونه من!»
من با گریه و التماس گفتم: «ولم کن یوری… بذار فقط همینقدر بنوشم تا بالاخره بمیرم و راحت شم…»
یوری هی سعی میکرد آرومم کنه و من رو بلند کنه. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.
همینطور که داشت رانندگی میکرد، گفت: «دیگه از اینا نخور، تو فقط ۱۶ سالته!»
من هم با صدای گرفته و اشکهایی که بند نمیاومد، فقط تونستم بگم: «یوری… دیگه واقعاً نمیتونم تحمل کنم…»
یوری هم فقط گفت: «همه چی درست میشه، نگران نباش، من کنارتم.»
من دیگه هیچی نگفتم… چشمام از شدت گریه پف کرده بود و فقط به تاریکی جاده خیره شدم.
حمایت کنید لطفا ✨
واستون چندتا استایل گذاشتم واسه امیلی انتخاب کنید🎀
- ۳۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط