جادویی عشق part ۴۷
جادویی عشق part ۴۷
وی-باهام بيا..
تند و ترسون چرخیدم
با شمعي تو دستش پشت سرم بود و بدون نگاه کردن بهم
از پله ها بالا رفت. از کي اينجا بود؟ چرا نفهمیده بودم؟ چیکارم داره؟
متعجب و لرزون و به زور دنبالش راه افتادم
قدمام سست و بهت زده بود.. برنگشت نگاه کنه هستم یا نه..
حرف رفت طبقه دوم و در اتاقی رو باز کرد و رفت تو.
اتاق خوابش جلوي در وایستادم و دور و برم رو نگاه کردم. ترس برم
داشته بود. نكنه.
وی-بیا تو..
نه. این مرد اسيبي بهم نمیزنه.. نمیدونم چرا اما مطمینم...
اروم و با كمي شك و شاید ترس رفتم تو..
با شمع رفت جلو و در بالکن رو باز کرد و رفت داخل
پشتش رفتم..
خواستم چيزي بگم که از دیدن منظره جلوم زبونم بند اومد..
لبه سکوی بالکن پر از گیاه و گل بود و کل باغ و محوطه و کل شهر زیرپاهات دیده میشد و اسمان تاريك و پرستاره
و کل شهر زیرپاهات دیده میشد و اسمان تاریک و پرستاره تماماً احاطه ات کرده بود و نور ماه تمام بالکن رو روشن
کرده بود. خداي من.
بهت زده از این همه زيبايي و آرامش جلو رفتم.. محشر بود.
وی-گاهی وقتا که حالم بده. اينجا يکي از جاهاییه که
بهم آرامش میده..
با بغض لبخند زدم و گفتم:خيلي ارومه..خيلي. و پردرد نفس عمیقی کشیدم تا گریه ام نگیره وی تا حالا ندیده بودم کسي اينطوري گريه کنه..
نگاش کردم. اونم زل زد بهم. اشک تو چشمام جمع شد.
وی ادماي دورم زیاد گریه میکنناا... خيلي زياد..گریه میکنن که پول بیشتر بگیرن كمك بگیرن..گریه میکنن تا مرخصی بگیرن گریه میکنن تا کار نکنن، گریه میکنن چون مریضن و یا مریض دارن..اما...
عمیق گفت: مال تو شبیه هیچ کدومشون نیست..انگار.. این اشکا از اعماق وجودت
نگاه ازم کند و دستاشو دوطرف سکو گذاشت و گفت: انگار
از ته قلبت بیرون میان. لرزون چشمامو بستم.
به شهر نگاه کرد و گفت:خيلي درد داره؟ بي
اختیار هق هق خفه اي از گلوم خارج شد و به زور
گفتم:خيلييي..
اروم چرخید سمتم و یه دفعه و خيلي غيرمنتظره سرمو
توي بغل کشید. شوکه چشمامو گرد کردم هيچي
نگفت و سکوت کرد هيچي نگفت و سکوت کرد. سكوتش و آرامش شهر..
صداي اروم ضربان قلبش و دست گرمي که روي موهام بود.
درمونده چشمامو بستم. چقدر این آرامش خوب بود..کاش درونم هم انقدر آروم
میشد..
وی-گاهي که دنیات بهم ریخته..نگاه کردن به شهر که تو ارامشه حالیت میکنه برخلاف دنياي تو دنياي واقعي هنوز سرجاش و ارومه...پس هنوز امیدی هست..هرچقدرم که درد داشته باشي..باز هم امیدی هست
اروم خودمو عقب کشیدم.
اشکم جاري شد. به شهر خیره شدم و واسه کم کردن تشویش بینمون به زور لبخند زدم و گفتم گفتي يکي از جاهاییه که بهت
آرامش میده؟ یکیشون؟
تلخ گفت: یه مرد گاهي براي کنار اومدن با غم و ناراحتي هاش لازم داره از خونه بزنه بیرون.. اما... نگاش کردم.
خیره بود به اسمون.
وی براي من... همیشه نمیشد زد بیرون.. نفس عمیقی کشید و گفت قبلاً اميلي خيلي كوچيك بود..نمیتونستم تنهاش بذارم تا با خودم کنار بیام..واسه
همین به اینجا پناه آوردم... اروم سر تکون دادم.
پروانه اي از روي گلها بلند شد و دورم
با بغض نرم خندیدم. وی دستش رو بالا آورد که پروانه روي دستش نشست.
متعجب و بهت زده نگاش کردم.
فوتش کرد که پروانه بلند شد و پرواز کرد و رفت.
پلك نرمي زدم تا هاله شو ببینم..
خيلي درخشان بود. خيلي
ستاره هاي طلايي خيلي زيبايي در اطرافش بود.. خداي من.. این مرد کیه؟
چرا هاله اش انقدر درخشان و زیباست؟ دستم رو لرزون مشت کردم.
نگاهش رو کشید روم. سریع به شهر زل زدم
سكوتي بينمون جاري شد که آزار دهنده بود..
اروم گفتم گفتي مردا لازم دارن از خونه بزنن بیرون
اروم شن..زنا چي؟
با بغض گفتم این جماعت پردرد باید چیکار کنه؟
سکوت کرد. يه سكوت طولاني.. به ماه خیره شدم.
اروم زمزمه کرد: شاید باید تکیه کنه...
نگاهم رو لرزون کشیدم روش. اما بدون تا
نگاه کردن بهم سمت در رفت و گفت:تا هر وقت
بخواي ميتوني اينجا بموني..دارم میرم بیرون.. و رفت.
به رفتنش نگاه کردم تکیه؟ به کي تکیه کنم؟
شونه هاي كي انقدر محكمه؟
شونه هاي كي انقدر محکمه که بتونه این درد رو تحمل کنه
که از این همه سال اینده افتادم اینجا؟ گرفته چشمامو بستم و نفس عميقي کشيدم.
سرم رو خم کردم و به پایین نگاه کردم.
اسبش رو از اصطبل برداشت و نگاهی کوتاه به بالا و من
انداخت و بعد رفت. به ماه خیره شدم.
چهره مهربون عزیزام رو توي ماه دیدم.. چقدر دلم تنگ شده بود براشون..
به زور لبخند زدم. ساعت ها اونجا موندم
افتاب داشت در میومد که با تنی خسته ولي دلي په کم خالي و سبك شده رفتم پایین تو اتاقم.. نرم دراز کشیدم و زود خوابم برد
وی-باهام بيا..
تند و ترسون چرخیدم
با شمعي تو دستش پشت سرم بود و بدون نگاه کردن بهم
از پله ها بالا رفت. از کي اينجا بود؟ چرا نفهمیده بودم؟ چیکارم داره؟
متعجب و لرزون و به زور دنبالش راه افتادم
قدمام سست و بهت زده بود.. برنگشت نگاه کنه هستم یا نه..
حرف رفت طبقه دوم و در اتاقی رو باز کرد و رفت تو.
اتاق خوابش جلوي در وایستادم و دور و برم رو نگاه کردم. ترس برم
داشته بود. نكنه.
وی-بیا تو..
نه. این مرد اسيبي بهم نمیزنه.. نمیدونم چرا اما مطمینم...
اروم و با كمي شك و شاید ترس رفتم تو..
با شمع رفت جلو و در بالکن رو باز کرد و رفت داخل
پشتش رفتم..
خواستم چيزي بگم که از دیدن منظره جلوم زبونم بند اومد..
لبه سکوی بالکن پر از گیاه و گل بود و کل باغ و محوطه و کل شهر زیرپاهات دیده میشد و اسمان تاريك و پرستاره
و کل شهر زیرپاهات دیده میشد و اسمان تاریک و پرستاره تماماً احاطه ات کرده بود و نور ماه تمام بالکن رو روشن
کرده بود. خداي من.
بهت زده از این همه زيبايي و آرامش جلو رفتم.. محشر بود.
وی-گاهی وقتا که حالم بده. اينجا يکي از جاهاییه که
بهم آرامش میده..
با بغض لبخند زدم و گفتم:خيلي ارومه..خيلي. و پردرد نفس عمیقی کشیدم تا گریه ام نگیره وی تا حالا ندیده بودم کسي اينطوري گريه کنه..
نگاش کردم. اونم زل زد بهم. اشک تو چشمام جمع شد.
وی ادماي دورم زیاد گریه میکنناا... خيلي زياد..گریه میکنن که پول بیشتر بگیرن كمك بگیرن..گریه میکنن تا مرخصی بگیرن گریه میکنن تا کار نکنن، گریه میکنن چون مریضن و یا مریض دارن..اما...
عمیق گفت: مال تو شبیه هیچ کدومشون نیست..انگار.. این اشکا از اعماق وجودت
نگاه ازم کند و دستاشو دوطرف سکو گذاشت و گفت: انگار
از ته قلبت بیرون میان. لرزون چشمامو بستم.
به شهر نگاه کرد و گفت:خيلي درد داره؟ بي
اختیار هق هق خفه اي از گلوم خارج شد و به زور
گفتم:خيلييي..
اروم چرخید سمتم و یه دفعه و خيلي غيرمنتظره سرمو
توي بغل کشید. شوکه چشمامو گرد کردم هيچي
نگفت و سکوت کرد هيچي نگفت و سکوت کرد. سكوتش و آرامش شهر..
صداي اروم ضربان قلبش و دست گرمي که روي موهام بود.
درمونده چشمامو بستم. چقدر این آرامش خوب بود..کاش درونم هم انقدر آروم
میشد..
وی-گاهي که دنیات بهم ریخته..نگاه کردن به شهر که تو ارامشه حالیت میکنه برخلاف دنياي تو دنياي واقعي هنوز سرجاش و ارومه...پس هنوز امیدی هست..هرچقدرم که درد داشته باشي..باز هم امیدی هست
اروم خودمو عقب کشیدم.
اشکم جاري شد. به شهر خیره شدم و واسه کم کردن تشویش بینمون به زور لبخند زدم و گفتم گفتي يکي از جاهاییه که بهت
آرامش میده؟ یکیشون؟
تلخ گفت: یه مرد گاهي براي کنار اومدن با غم و ناراحتي هاش لازم داره از خونه بزنه بیرون.. اما... نگاش کردم.
خیره بود به اسمون.
وی براي من... همیشه نمیشد زد بیرون.. نفس عمیقی کشید و گفت قبلاً اميلي خيلي كوچيك بود..نمیتونستم تنهاش بذارم تا با خودم کنار بیام..واسه
همین به اینجا پناه آوردم... اروم سر تکون دادم.
پروانه اي از روي گلها بلند شد و دورم
با بغض نرم خندیدم. وی دستش رو بالا آورد که پروانه روي دستش نشست.
متعجب و بهت زده نگاش کردم.
فوتش کرد که پروانه بلند شد و پرواز کرد و رفت.
پلك نرمي زدم تا هاله شو ببینم..
خيلي درخشان بود. خيلي
ستاره هاي طلايي خيلي زيبايي در اطرافش بود.. خداي من.. این مرد کیه؟
چرا هاله اش انقدر درخشان و زیباست؟ دستم رو لرزون مشت کردم.
نگاهش رو کشید روم. سریع به شهر زل زدم
سكوتي بينمون جاري شد که آزار دهنده بود..
اروم گفتم گفتي مردا لازم دارن از خونه بزنن بیرون
اروم شن..زنا چي؟
با بغض گفتم این جماعت پردرد باید چیکار کنه؟
سکوت کرد. يه سكوت طولاني.. به ماه خیره شدم.
اروم زمزمه کرد: شاید باید تکیه کنه...
نگاهم رو لرزون کشیدم روش. اما بدون تا
نگاه کردن بهم سمت در رفت و گفت:تا هر وقت
بخواي ميتوني اينجا بموني..دارم میرم بیرون.. و رفت.
به رفتنش نگاه کردم تکیه؟ به کي تکیه کنم؟
شونه هاي كي انقدر محكمه؟
شونه هاي كي انقدر محکمه که بتونه این درد رو تحمل کنه
که از این همه سال اینده افتادم اینجا؟ گرفته چشمامو بستم و نفس عميقي کشيدم.
سرم رو خم کردم و به پایین نگاه کردم.
اسبش رو از اصطبل برداشت و نگاهی کوتاه به بالا و من
انداخت و بعد رفت. به ماه خیره شدم.
چهره مهربون عزیزام رو توي ماه دیدم.. چقدر دلم تنگ شده بود براشون..
به زور لبخند زدم. ساعت ها اونجا موندم
افتاب داشت در میومد که با تنی خسته ولي دلي په کم خالي و سبك شده رفتم پایین تو اتاقم.. نرم دراز کشیدم و زود خوابم برد
- ۳۸۱
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط