دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزی

دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزی
ببینم از غزل در اســتکانم چای می ریزی
تو را وقتی تصـور می کنم بی چتر می آیی
شبیه شاخه ی یاسی، که در باران دلاویزی
هوای هر دوسوی پنجره بعد از تو بارانی ست
دلم یکـریز می بارد (چه اقـرار غم انگیزی !)
قدم هرجا که بگذاری به هم می ریزی آنجا را
تو یک جـغرافــیای خاص داری، زلزله خیزی
شبیه بحث مرگ و زندگی یا مثل خون هستی
که محـتاج تو هسـتم مثل یک مرد دیالـیزی
چه یلداهای بسیاری تو را در خواب می بینم
که در آییـنه با موی بلــند خـود گلاویزی
هنوز از شـعرهایم بوی عطـر سیب می آید
و می دانم تو هم در خنده ات از سیب لبریزی
خزان! خش خش که می آیی از آن یار دبستانی
برای مرد پاییزی بیاور نامه ای؛ چیزی ...
دیدگاه ها (۲)

دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزیببینم از غزل در اســت...

دلم یک باغ می خواهد که در یک عصر پاییزی ببینم از غزل در اســ...

تو کز نجابت صدها بهار لبریزیچرا به ما که رسیدی همیشه پاییزیب...

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی...

تو کز نجابت صدها بهار لبریزیچرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟...

تو کز نجابت صدها بهار لبریزیچرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟...

تو کز نجابت صدها بهار لبریزیچرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی ...

مست لبهای تو هستم که مرا لبریزیبه رگم تازه تر از صبح , غزل م...

نسیم صبح منی چون ز خواب برخیزیپر  از  شکوفه  و  شادی  ز  شور...

مست لبهای تو هستم که مرا لبریزیبه رگم تازه تر از صبح , غزل م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط