وقتی خیلی عصبانیه و....

وقتی خیلی عصبانیه و....

ویو جونگکوک
که یهو ات رو دیدم که پتو دور خودش پیچیده و غرق عرق شده بود ، گل از دستم افتاد و سریع رفتم پیشش

جونگکوک: اتتت چیشده؟ خوبی؟ جایت درد میکنه ؟؟؟ چرا عرق کردی؟؟؟ ( نگرانیه شدید)

ات به زور میتونست حرف بزنه و یه نگاهی به جونگکوک انداخت

ات: از اینجا برو بیرون..ن.. نمیخام ببینمت

جونگکوک: من هیچ جایی نمیرم..من کنارتم...تا ابد

جونگکوک دستشو روی پیشونیه ات گذاشت واقعا تبش زیاد بود ، رفت یه دستمال اورد و سیع کرد با اون دستمال تبشو کم کنه ولی هر دفع بدتر میشد و نگرانیشو بیشتر میکرد ، بلخره بعد کلی تلاش تبه ات کم شد جونگکوک رفت توی آشپزخونه و بهترین سوپی که بلد بود رو درست کرد و برای ات برد ، ات داشت مقاومت میکرد و سوپ رو نمیخورد

جونگکوک: لطفاً.‌.خواهش میکنم حداقل یه قاشق بخور

ات: هه..تو چت شده جونگکوک ؟ از کی تا حالا بهم اهمیت میدی ؟

جونگکوک: چ..چی؟

ات یه نگاه کلافه کرد

ات: هیچی ( آروم)
ات: من اونو نمیخورم

جونگکوک از رفتارای ات هم ناراحت بود و هم اذیت میشود ، ناراحت بود که چرا همش تو خودش میریزه

جونگکوک: میدونم کارم اشتباه بوده... میدونم نباید اون روز سرت داد میزدم من فقط عصبانی بودم و.. ولی دلتو شکستم.. ببخشید ببخشید عروسکم

جونگکوک از اتاق اومد بیرون نمیخواست ات بغضشو ببینه و قورتش داد ، دوباره رفت تو اتاق ته دلش یه امیدی داشت که ات میبخشتش ، سوپ رو برداشت و رفت یکی دیگه درست کرد انقدر این کارو ادامه داد که ات تسلیم شد و سیع کرد از سوپ یکمی بخوره چند قاشق خورد که سلفش گرفت

جونگکوک: چیشد؟؟؟ بد مزه بود؟؟ برم یکی دیگه درست کنم؟؟؟؟

ات یه نگا به چشمای جونگکوک انداخت چیزی جز نگرانی و بغض نمی‌دید ، اون بخشیده بودتش و نمیخاست این همه زحمت بکشه

ات: نه ماله سوپ نبود یهو سلفم گرفت

جونگکوک قاشق رو از دسته ات گرفت و خودش به ات غذا داد ، انقدر نگرانه ات بود که نفهمید زمان چقدر زود گذشته

جونگکوک: خب تموم شد...من برم ظرفا رو بشورم زود میام ( لبخند خرگوشی)

خواست بره که یهو....


ببخشید همش تو خماری میزارمتون
دیدگاه ها (۲۸)

شاهکارهههه شاهکار

اوه..........

مافیای عاشقپارت 5 که یهو وایساد برای خودش عجیب بود که چرا ان...

ادامه پارت..تهیونگ درو باز کرد و با صحنه ای که دید قلبش درد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط