مردیبه دیدار کسی رفت. تمام روز را در خانە او ماند تا جایی

مردیبه دیدار کسی رفت. تمام روز را در خانە او ماند تا جایی که صاحبخانه را ازحضور خود ناراحت کرد. چون شب شد و هوا رو به تاریکی نهاد، صاحبخانه چراغی نیاورد.
میهمان پرسید: چراغ کجاست تا روشن کنیم؟
صاحبخانه گفت:خداوند می فرماید: …واذا أظلم علیهم قاموا ,چون شب جامه تیرگی را برآنها پوشانید، از جا حرکت کردند. (سورە بقره،آیه20)
پس از این سخن میهمان خجالت زده از خانه بیرون رفت



گروه مانا
(تیریژ)
دیدگاه ها (۵)

مجموعه مقالاتی در مورد ادبیات و زبان کردی اورامی کتاب «ئارژی...

ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ؟ !ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺍﻡ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩﮔﻔﺖ ﺑﻬﻢ...

گابریل گارسیا مارکز - نامه خداحافظیاگر خداوند تکه کوچکی زندگ...

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین دادصبر و آرام تواند به من م...

#حکایت/ مهمان ناخوانده و ماندگار مردی به مهمانی دوستش رفت و ...

گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردییعقوب لیث صفاری شبی هر چه ...

یعقوب لیث صفاری؛ پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی...

یعقوب لیث سیستانی ؛ پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایر...

یعقوب لیث سیستانی ؛ پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایر...

یعقوب لیث سیستانی ؛ پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایر...

یعقوب لیث صفاری شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ، غلامان را گفت :...

💕 داستان آموزنده و واقعی .... یه کم وقت بذار بخونش ... ضرر ن...

کبوتر با کبوتر چیپس با ماست دروغ میگه طرف خوشکل ترازماستتو ا...

دانلود مجله دنیای سخن - شماره 32 - خرداد و تیر 1369

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط