𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③
_بخش اول_
بدترین دردی که میتوانید تجربه کنید؛
خوردن سنگی توی سرتان است که به سینه میزدید.
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
خاطرات لحظه ای مرا رها نمیکنند.به دستور مادرم سر میز ناهار با اقوام طاقت فرسایم نشسته ام.نگاه های خیره شان را حس میکنم.حس میکنم وصله ناجوری هستم.کسی که برایشان قابل تحمل نیست.خبر خوب اینکه آنها هم برای من قابل تحمل نیستند!نگاه هایشان مثل خنجر تا استخوانم را سوراخ میکند.از من چشم برنمیدارند.قضاوت میکنند قضاوت میکنند قضاوت میکنند.کاش میتوانستم فرار کنم.به تاریکی خودم.کاش میتوانستم تمام آدم های سر میز را بکشم و آنها را تاکسیدرمی کنم.شرایط به قدری مزخرف است که حتی فکر میکنم روی مردن تمرکز کنم.کمک!زن مو بلوندی شبیه آیلین اما کمی مسن،روی من زوم کرده و یک بند لبخند میزند.کنار من نشسته و همش پشتم میزند و 《پسرم پسرم》میکند.نمیتوانم تحمل کنم!خواهش میکنم فقط همین یک نفر را بکشم!این ساحره نفرت انگیز برای زمین و آسمان معضل است!من فقط جامعه جادوگری را از دست یک کابوس نجات میدهم.اگر بخواهم این قوم یعجوج و معجوج را توصیف کنم《آقا》،سه مرد،و دو زن.سه دختر نوجوان،سه پسر نوجوان،یک دختر بچه و دو پسر بچه،جولیت و من. یک بند حرف میزنند و مثل خوک میخورند و دارم فکر میکنم که چقدر زندگی حقیرانه من دربرابر این ها...مسخره است.هنوز هم میخواهم فرار کنم.مادرم معرفی میکند.دوتا از مرد ها برادرنش هستند و دوتا از زن ها زن برادر هایش.ناگهان میفهمم که بله.من شبیه پدرم نیستم.خیلی کم هستم.اما خیلی شبیه برادر بزرگ مادرم هستم.الیور¹ پرنس. یک پسر دارد.و یک دختر کوچولو.زنش هِرا² نام دارد.ولی به من اعتماد کنید؛به هیچ شبیه الهه یونانی مشهور نیست.از او خوشم نمیآید.برادرکوچک تر فقط یک دختر نوجوان،ویک پسربچه دارد.اسم خودش استیو³ و اسم زنش الیزابت⁴ است.خواهر مادرم(لونا ⁵پرنس)و مرد دیگری(رونالد⁶)که شوهرش است دختر (امبر،همکلاسی ام،عضو جنبش)و پسری تقریباً شانزده ساله دارند که گویا دوقلو اند.و یک پسربچه.این آخری ها را خواهر مادرم معرفی میکند.مارک و دختر و پسر جوانش.مارک⁷ قدبلند است.شاید دو اینچ از من بلندتر.موهای جوگندمی دارد که یعنی در جوانی موهایش بلوند نبوده.صورتش تکیده است و چشم های عمیقی دارد.از او خوشم نمیآید.فکر میکنم طبیعی باشد که از معشوق جوانی های مادرم خوشم نیاید.زنش اینجا نیست.خب طبیعتاً نیست چون مرده.به هر صورت،من اینجا نشسته ام دلم میخواهد زمین را پاره کنم و تا هسته زمین پیش بروم توی گدازه ذوب شوم ولی اینجا نباشم!خدایا لطفاً!ولی مادرم اینجا خوشحال است.جولیت خوشحال است.دارند بگو بخند میکنند.پذیرفته شده اند.کسی که اضافیست منم.من.اضافی،بازیچه،بدرد نخور...مگر بهترین دوستم همین هارا نگفت؟
خفه شو سوروس!تو اسنولیوس نیستی!تو یک بچه نق نقو نیستی!خفه شو فقط حفظ ظاهر کن!فقط یکم مرد باش!
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
¹Oliver
²hera
³steeve
⁴Elizabeth
⁵Loona
⁶Ronald
⁷Mark
_بخش اول_
بدترین دردی که میتوانید تجربه کنید؛
خوردن سنگی توی سرتان است که به سینه میزدید.
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
خاطرات لحظه ای مرا رها نمیکنند.به دستور مادرم سر میز ناهار با اقوام طاقت فرسایم نشسته ام.نگاه های خیره شان را حس میکنم.حس میکنم وصله ناجوری هستم.کسی که برایشان قابل تحمل نیست.خبر خوب اینکه آنها هم برای من قابل تحمل نیستند!نگاه هایشان مثل خنجر تا استخوانم را سوراخ میکند.از من چشم برنمیدارند.قضاوت میکنند قضاوت میکنند قضاوت میکنند.کاش میتوانستم فرار کنم.به تاریکی خودم.کاش میتوانستم تمام آدم های سر میز را بکشم و آنها را تاکسیدرمی کنم.شرایط به قدری مزخرف است که حتی فکر میکنم روی مردن تمرکز کنم.کمک!زن مو بلوندی شبیه آیلین اما کمی مسن،روی من زوم کرده و یک بند لبخند میزند.کنار من نشسته و همش پشتم میزند و 《پسرم پسرم》میکند.نمیتوانم تحمل کنم!خواهش میکنم فقط همین یک نفر را بکشم!این ساحره نفرت انگیز برای زمین و آسمان معضل است!من فقط جامعه جادوگری را از دست یک کابوس نجات میدهم.اگر بخواهم این قوم یعجوج و معجوج را توصیف کنم《آقا》،سه مرد،و دو زن.سه دختر نوجوان،سه پسر نوجوان،یک دختر بچه و دو پسر بچه،جولیت و من. یک بند حرف میزنند و مثل خوک میخورند و دارم فکر میکنم که چقدر زندگی حقیرانه من دربرابر این ها...مسخره است.هنوز هم میخواهم فرار کنم.مادرم معرفی میکند.دوتا از مرد ها برادرنش هستند و دوتا از زن ها زن برادر هایش.ناگهان میفهمم که بله.من شبیه پدرم نیستم.خیلی کم هستم.اما خیلی شبیه برادر بزرگ مادرم هستم.الیور¹ پرنس. یک پسر دارد.و یک دختر کوچولو.زنش هِرا² نام دارد.ولی به من اعتماد کنید؛به هیچ شبیه الهه یونانی مشهور نیست.از او خوشم نمیآید.برادرکوچک تر فقط یک دختر نوجوان،ویک پسربچه دارد.اسم خودش استیو³ و اسم زنش الیزابت⁴ است.خواهر مادرم(لونا ⁵پرنس)و مرد دیگری(رونالد⁶)که شوهرش است دختر (امبر،همکلاسی ام،عضو جنبش)و پسری تقریباً شانزده ساله دارند که گویا دوقلو اند.و یک پسربچه.این آخری ها را خواهر مادرم معرفی میکند.مارک و دختر و پسر جوانش.مارک⁷ قدبلند است.شاید دو اینچ از من بلندتر.موهای جوگندمی دارد که یعنی در جوانی موهایش بلوند نبوده.صورتش تکیده است و چشم های عمیقی دارد.از او خوشم نمیآید.فکر میکنم طبیعی باشد که از معشوق جوانی های مادرم خوشم نیاید.زنش اینجا نیست.خب طبیعتاً نیست چون مرده.به هر صورت،من اینجا نشسته ام دلم میخواهد زمین را پاره کنم و تا هسته زمین پیش بروم توی گدازه ذوب شوم ولی اینجا نباشم!خدایا لطفاً!ولی مادرم اینجا خوشحال است.جولیت خوشحال است.دارند بگو بخند میکنند.پذیرفته شده اند.کسی که اضافیست منم.من.اضافی،بازیچه،بدرد نخور...مگر بهترین دوستم همین هارا نگفت؟
خفه شو سوروس!تو اسنولیوس نیستی!تو یک بچه نق نقو نیستی!خفه شو فقط حفظ ظاهر کن!فقط یکم مرد باش!
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
¹Oliver
²hera
³steeve
⁴Elizabeth
⁵Loona
⁶Ronald
⁷Mark
- ۱۵۲
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط