ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۴

حتي بيرون این عمارت هم انگار دنيا و زندگي و ادمي وجود نداره..
با نگراني و دلشوره بازوشو تو بغلم کشیدم که اشفته و قرار دستم رو نوازش کرد و گفت : جانم نترس نیست. بریم پایین
اروم و مشوش پله ها رو پایین رفتیم..
از دیدن اشپزخونه و شيريني هاي داخلش باز وسوسه شدم.
صورتمو تو هم کشیدم و مظلومانه گفتم:تو گرسنه نيستي؟ دستم رو به شکمم گرفتم و گفتم انگار سالهاست چيزي
نخوردم.. که روي
نگران و دلسوزانه اومد کنارم و دستشو روي دستم شکمم بود گذاشت و به اشپزخونه و خوراکي هاش نگاه کرد و گرفته گفت : الا نمیشه اینا رو خورد..ما که نمیدونیم.. رفتم جلو و شيريني خوشگل و اشتها برانگيزي از ظرف برداشتم و گنگ گفتم:شاید مسموم باشن؟
يهو خندیدم و خبیث و شیطون :گفتم جیمین فك نكنم مرده ها بتونن باز بمیرن. 
هر چند قلبم از گفتنش جور عجيب و بدي شد.. جیمین اخم کرد و شاکي گفت:مسخره نشو..تو نشده... اینجا...فقط...
بي توجه بهش گازي به شيريني زدم که هول و بلند
گفت: الا...
شيريني رو مزه کردم. وواي..حرف نداره.. چشمامو بستم.
تند و نگران گفت:خوبي؟
با ذوق گفتم واااي.. چقدر خوشمزه است.
تند شيريني سمت دهنش گرفتم. گنك و خیره به شيريني اروم و محتاط گازي کوچيکي زد. با اشتیاق بقیه شو توی دهن خودم کردم.
مزه اش عالي بود..عالي..
جیمین اروم و گنگ گفت:محشره.. خندیدم و گفتم:اهوم...
و یه شیرینی دیگه برداشتم و تند خوردمش.. اشفته رفت سمت پنجره و به باغ زل زد. با دهن پر گفتم : اروم باش جیمین.. بالاخره مشخص میشه
چه خبره..
هرچند خودمم نگران بودم نشه.. خدايا.. این چه بساطیه اخه؟
گرفته گفت : اگه اینجا بهشت نباشه يکي بايد به اينجا رسيدگي کنه..مگه..
ادامه نداد اما صورتش درهم و تلخ شد. گنگ گفتم: چیه؟
اروم گفت : اگه نمردیم. پس چرا من خوبم و هیچ احساس درد و مريضي ندارم؟
قلبم ریخت. این... منطقیه.. اب دهنم رو ناراحت و گرفته قورت دادم.
برگشت سمتم و تند اومد جلو.
چشمامو باريك كردم و گفتم : میخوای چیکار کني
چاقو رو از روي ميز برداشت.. وحشت زده و تند گفتم: جیمین حرف بزن..چیکار داري
چاقو رو کف دستش کشید. تند و پردرد گفتم جیمین
خون از کف دستش جاري شد..
چندش و پردرد صورتمو تو هم کشیدم و گفتم : این چه کاریه اخه؟
به خون دستش خیره شد و نفسش رو بیرون داد و جدي
گفت : داره خون میاد.
گیج گفتم: دارم میبینم..خب؟ که
نگام کرد و درمونده گفت: مرده ها خون ريزي نميكنن الا.. شوکه به خون دستش که هنوز جاري بود و بعد به خودش نگاه کردم و متفکر و گنگ گفتم : پس..يعني.
آشفته گفت :نمردیم..
سرشو بلند کرد و گنگ نگام کرد. نرم خندیدم. نمردیم.
ولي خنده ام قطع شد.. پس.. اینجا کجاست؟
خدایا اینجا چه خبره؟
دیدگاه ها (۱۰)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۵نفس عميقي کشيدم و کلافه رفت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۶قلبم گرفت و تند تو چشماش نگ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۳از پله هاش بالا رفتیم و ارو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۲انگار از منطقه امنمون خارج ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

پارت ۶۴۸ اصلاً نمیتونستم چشم از جیمین بردارم با چنان ذوق و ...

پارت ۶۴۱ اشفته و مضطرب جلوي در اتاق عمل قدم میزدم. دل تو دلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط