یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست

یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست
به خیالش که در آن جا خبر از مهمانی ست
دُزدِ ناشی ست به کاهی دلِ خود خوش کرده
بی نوا هیچ نداند که خودش ، قربانی ست
گفتمش : دست بکش از منِ ویرانه ، برو
ظاهرم گرچه خوشست باطنِ من بارانی ست
حرف هایم همه را سهل گرفت و نَشِنید
با خودش گفته که : این شب زده را درمانی ست
من به صد گونه زبان گفتمش : ای دیوانه
فکر کردی که مُداوا به همین آسانی ست
خنده زد بر من و بر کُنجِ دلم تکیه نمود
گفت : آخر شبِ یلدایِ تو را پایانی ست
من چه گویم که به حسرت ننشیند احدی
سهم این کلبه ی تنها ، بخــــــــــدا ویرانی ست
دیدگاه ها (۴)

شعری زیبا از فروغ فرخزاد. وداعمی روم خسته و افسرده و زا...

منم مثِ تو ماتِ این قصه امتو هم مثِ من امشبو دعوتیدرست تو هم...

بی تو مهتاب شبی را همگان میدانندهمگان شعر دوچشمان تو را میخو...

دوستت دارم

NHیک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ستبه خیالش که در آن جا خبر...

یک نفر گوشه ی محراب دلم زندانی ستبه خیالش که در آن جا خبر از...

یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست ! به خیالش که در...

یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست... به خیالش که در آنجا خب...

يک نفر گوشه ي محرابِ دلم زنداني ست ! به خيالش که در...

یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست ! به خیالش که در...

یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست ! به خیالش که در...

یک نفر, گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست ..! به خیالش که د...

یک نفر گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست ! به خیالش که در...

یک نفر, گوشه ی محرابِ دلم زندانی ست ..! به خیالش که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط