[پارت ۳]
[پارت ۳]
.
.
.
ا/ت وارد ساختمون شد و به سمت یک میز که از ظاهر زنه معلوم بود منشیعه رفت
+ ببخشید خانوم؟
-بله؟ میتونم کمکتون کنم؟
اون زن با لحنی محترمانه گفت
+ من بخاطر آگهی تون اومدم..
-اوه، بله باید اول برید پیش رئیس
+ چشم، میشه من رو به دفتر رئیستون ببری
-حتما، دنبالم بیا
اون زن از روی صندلیش بلند شد، دور میز چرخید و شروع به راه رفتن در راهرو ها کرد
ا/ت هم پشت سرش میومد
-اینجاست
زنه درحالی که به در دفتر اشاره کرد گفت
ا/ت فقط سرتکون داد
درون ذهن ا/ت: یعنی میشه رئیسش جذاب باشه؟ فکرشو کنن، قد بلند، چارچونه، ععررر
فکر کن عاشقم بشه، پیلدار میشممم
ا/ت همینطور که در ذهنش سناریوهای مختلفی از رئیس اون شرکت میساخت پشت زنه میومد
وارد اتاق شدن
- رئیس این خانوم برای استخدام اومده
±آها، تو میتونی بری
- چشم
رئیس اون شرکت دقیقا برعکس تمام تخیلات ا/ت بود، یک مرد چاق و کوتاه، خیلی کوتاه
درحالی که ا/ت در تعجبه که چطور اون صندلی ای که رئیس شرکت نشسته نمیشکنه، رئیس شرکت ناگهان صحبت میکنه
- من آقای جِیک نِون هستم (خودمم نمیدونم این اسمو از کجام در آوردم)
+ خوشبختم من هم ا/ت هستم
- اگه سوالی چیزی نداری میتونی از دو روز دیگه کارت رو شروع کنی
+ بله، ولی چرا دو روز دیگه؟
- این دو روز شرکت تعطیله
+ ببخشید که زیاد سوال میپرسم ولی چرا؟
- اخبار گوش نمیدی؟ دیروز چند قتل همین دور و برا اتفاق افتاده، انگار همه شون هم یه مشت بچه دانشگاهی بودن
+ اوه... متوجه شدم (در ذهن ا/ت: خوبه باز اینجا از محله ما دوررره
- خوبه، حالا میتونی بری
+بله
ا/ت از دفتر بیرون اومد و در راهش از منشی هم خداحافظی کرد و برگشت به خانه اش،
وقتی رسید ژاکت و شالگردن رو در آورد و رفت تلویزیون رو روشن کرد و زد شبکه اخبار
+ شاید چیزی در مورد قتلا بگه..
ا/ت همینطور پای تلویزیون نشسته بود، تا اینکه به خواب رفت، به خوابی عمیق.
صبح روز بعد ا/ت با صدای آلارم گوشی بیدار شد، چشمانش رو با خوابالودگی مالید و بلند شد تا به سر کارش بره
________
این یکی پارت از پارت های قبلی کوتاه تر شد، دیگه خودتون ببخشید
.
.
.
ا/ت وارد ساختمون شد و به سمت یک میز که از ظاهر زنه معلوم بود منشیعه رفت
+ ببخشید خانوم؟
-بله؟ میتونم کمکتون کنم؟
اون زن با لحنی محترمانه گفت
+ من بخاطر آگهی تون اومدم..
-اوه، بله باید اول برید پیش رئیس
+ چشم، میشه من رو به دفتر رئیستون ببری
-حتما، دنبالم بیا
اون زن از روی صندلیش بلند شد، دور میز چرخید و شروع به راه رفتن در راهرو ها کرد
ا/ت هم پشت سرش میومد
-اینجاست
زنه درحالی که به در دفتر اشاره کرد گفت
ا/ت فقط سرتکون داد
درون ذهن ا/ت: یعنی میشه رئیسش جذاب باشه؟ فکرشو کنن، قد بلند، چارچونه، ععررر
فکر کن عاشقم بشه، پیلدار میشممم
ا/ت همینطور که در ذهنش سناریوهای مختلفی از رئیس اون شرکت میساخت پشت زنه میومد
وارد اتاق شدن
- رئیس این خانوم برای استخدام اومده
±آها، تو میتونی بری
- چشم
رئیس اون شرکت دقیقا برعکس تمام تخیلات ا/ت بود، یک مرد چاق و کوتاه، خیلی کوتاه
درحالی که ا/ت در تعجبه که چطور اون صندلی ای که رئیس شرکت نشسته نمیشکنه، رئیس شرکت ناگهان صحبت میکنه
- من آقای جِیک نِون هستم (خودمم نمیدونم این اسمو از کجام در آوردم)
+ خوشبختم من هم ا/ت هستم
- اگه سوالی چیزی نداری میتونی از دو روز دیگه کارت رو شروع کنی
+ بله، ولی چرا دو روز دیگه؟
- این دو روز شرکت تعطیله
+ ببخشید که زیاد سوال میپرسم ولی چرا؟
- اخبار گوش نمیدی؟ دیروز چند قتل همین دور و برا اتفاق افتاده، انگار همه شون هم یه مشت بچه دانشگاهی بودن
+ اوه... متوجه شدم (در ذهن ا/ت: خوبه باز اینجا از محله ما دوررره
- خوبه، حالا میتونی بری
+بله
ا/ت از دفتر بیرون اومد و در راهش از منشی هم خداحافظی کرد و برگشت به خانه اش،
وقتی رسید ژاکت و شالگردن رو در آورد و رفت تلویزیون رو روشن کرد و زد شبکه اخبار
+ شاید چیزی در مورد قتلا بگه..
ا/ت همینطور پای تلویزیون نشسته بود، تا اینکه به خواب رفت، به خوابی عمیق.
صبح روز بعد ا/ت با صدای آلارم گوشی بیدار شد، چشمانش رو با خوابالودگی مالید و بلند شد تا به سر کارش بره
________
این یکی پارت از پارت های قبلی کوتاه تر شد، دیگه خودتون ببخشید
- ۲.۳k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط