در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

ادامه پارت ۱۵ : ویران شده

«نه .. غیرقانونی نیست ...»
اوبیتو حرفش را قطع کرد و با حرکاتی نمایشی آنها را غلتاند تا اینکه کاکاشی دوباره زیر پایش گیر کرد. «باید دستگیر بشی. در واقع، من تو رو تحت بازداشت شهروندان قرار می‌دم - مخصوصاً تحت بازداشت خودم .»
کاکاشی نفسش بند آمد. دستانش به طور خودکار بازوهای اوبیتو را گرفتند و او با فکی منقبض، چشمانی تیره و سوسو زننده، به بالا نگاه کرد.
با صدایی آرام‌تر از قبل گفت: «پیتزات سرد میشه.»
اوبیتو در حالی که خم می‌شد تا بینی‌هایشان به هم برسد، زمزمه کرد: «تو همین الانم برای هر دوی ما به اندازه کافی جذاب هستی.»
نفس کاکاشی بند آمد و چشمانش به دهان و پشت سرش دوخته شد. «خیلی بد بود.»
«اما تو سرخ شدی.»
کاکاشی او را هل داد - این بار با هر دو پا - و اوبیتو با فریادی از تخت پایین غلتید و با دست و پای آشفته و خنده‌ای بی‌هدف روی زمین افتاد.
کاکاشی در حالی که می‌نشست و پیراهنش را مرتب می‌کرد، زیر لب غرغر کرد: «تو خیلی دراماتیکی. تو مثل یه شخصیت شهوتی شکسپیری.»
اوبیتو از روی زمین با لبخندی به او گفت: «متشکرم. من به بنیه شاعرانه‌ام افتخار می‌کنم.»
«منظورت اینه که چقدر طاقت حماقت داری.»
«اون هم هست.» اوبیتو با ذوق و شوق اغراق‌آمیزی، مثل یک شوالیه مست که از میدان نبرد برمی‌خیزد، خودش را روی پاهایش انداخت. «حالا بیا. غذا بخور. تجدید قوا کن. برای راند دوم به تغذیه‌ نیاز دارم.»
کاکاشی نگاهی طولانی و مشکوک به او انداخت. «منظورت دسره؟ درسته؟»
اوبیتو معصومانه پلک زد. «... البته.»
«اوبیتو.»
«منظورم تیرامیسو بود.»
«تو یه تهدیدی.»
اوبیتو دوباره با جعبه پیتزا به سمت او رفت و آن را مثل یک بشقاب سلطنتی متعادل نگه داشت. «انگار اینو میگی که دلیل دوست داشتن من این نیست.»
کاکاشی چشمانش را چرخاند، اما لب‌هایش تکان خوردند.
این بار آنها کنار هم نشستند، اوبیتو مثل یک پلنگ تنبل لم داده بود، کاکاشی محتاط‌تر و راست‌تر. پیتزا هنوز گرم بود و بخار از پوسته آن بلند می‌شد. اوبیتو یک برش پیتزا داد انگار که داشت به یک خانواده سلطنتی غذا می‌داد، و کاکاشی بدون هیچ هیاهویی آن را پذیرفت - تا اینکه اوبیتو، با لبخند، خم شد و قطره‌ای از سس را از گوشه دهانش لیسید.
کاکاشی از جا پرید. «بس کن این کارو نکن.»
اوبیتو با صدایی گرفته و مهربان زمزمه کرد: «خیلی راحت میشه تو رو دست انداخت. خیلی دوست‌داشتنیه.»
«من دستپاچه نشدم.» کاکاشی از نگاه کردن به او خودداری کرد.
«اوه، آره؟» اوبیتو نزدیک‌تر خم شد. «پس چرا گوش‌هات قرمزه؟»
کاکاشی برای اینکه جواب ندهد، صورتش را در آستینش فرو برد.
دیدگاه ها (۴)

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت ۱۶ : پیتزای چسبناک...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت ۱۶ : پیتزای ...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )پارت ۱۵ : ویران شدهاوبیت...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت ۱۴ : پتوها و....

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )ادامه پارت ۱۳ : شیطان رق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط