بدرقه
بدرقه
می کرد با چشمانش
هر
آمد وُ شدی
در خیابان
و
تنهایی اش
در جلدِ نامردی می دید
که
برای او شاعرانه کرده بود
پاییز را
و
کوچ ِ رهگذر بی نشان
خاطره ای در
دفتر ِ دل ش زنده می کرد
و
به یاد داشت
با تنهایی اش قدم می زد
چشمان ِ بدرقه اش را ...
می کرد با چشمانش
هر
آمد وُ شدی
در خیابان
و
تنهایی اش
در جلدِ نامردی می دید
که
برای او شاعرانه کرده بود
پاییز را
و
کوچ ِ رهگذر بی نشان
خاطره ای در
دفتر ِ دل ش زنده می کرد
و
به یاد داشت
با تنهایی اش قدم می زد
چشمان ِ بدرقه اش را ...
- ۵۷۷
- ۱۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط