می خواست فریاد بزند.

می خواست فریاد بزند.
دیگر نمی توانست.
کسی نبود که بشنودش؛
کسی نمی خواست بشنود.
از این رو او از صدای خودش می‌ترسید و آ ن را در خود فرو می‌خورد.
سکوتش منفجر می‌شد
تکه های بدنش به هوا پرتاب شده بود
با دقت تمام آنها را جمع می کرد
بی هیچ صدایی
در جاهای خودشان می‌گذاشت و فاصله‌ها را پر می کرد.



#یانیس_ریتسوس
دیدگاه ها (۲)

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

p18تهیونگ برای چند ثانیه کاملاً بی‌حرکت ماند.«پارک ماریا.»هم...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐روزهای اول سخت بودند.یونا نمی‌دانست ...

آخرین بحث پارت ۲۲

من امیدوارم که خداوند به ما مرحمت کند و ما را بیدار کند، ما ...

«سوگند عشق»⁵:partتمام چراغ‌های یوکوهاما خاموش شدند.برای چند ...

{چند شاتی درخواستی}وقتی بدون ددیت رفتی بار.‌....پارت:پایانیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط