Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۲۵…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
آخرین کارش رژ سورتی بود و انداختن گوشواره های هلقه ای بود بلافاصله موهایش را روی شانه هایش انداخت و کمی با هایش رو هم گذاشت و نوازشی بهش داد تا آن برق لب بیشتر برق خودش را بگیره از روی صندلی بلند شد و نگاهی به آن لباس قرمز رنگ انداخت تنها کافی بود که در چشم های آن دختر نگاه کنند تا بفهمند که زدن رژ یا پوشیدن آن لباس های جذاب و پسر کش دلیلش جونکوک بود ...
این خیلی که حالا دخترک داشت حس خوشگل کردن برای معشوقت که به شدت اون را تحریک به همان فرد میکرد ...
( آفرین ات چه خوشگل شدی ) بعد از دادن روحیه به خودش سکته کمد لباس ها رفت نگاهی کلی توش انداخت تا لباس مناسبی را برای صاحب دلش آماده کنه پس لباس خیلی باحال و استایل عشق خودش را برداشت و روی تخت گذاشت چشم درشت با خودش خیره شد و ناآگاهی اضافه کرد
ات: عطر .. عطرو یادم رفت
زود سمته میر آرایش به آن قشنگی و وسایل های گرون قیمت رفت و عطر به رنگ صورتی که در شیشه میدرخشید را سمته گردنش برد و بعد از چندین بار آن بوی شیرینی رو کردنش جا خوش کرد شیشه عطر را روی میز گذاشت و نگاهی کلی بهش انداخت
ات: خیلی خوشگله ... این میز آفرین جو کارت حرف نداشت ... ولی کجاست از دیشب تا الان ..
﴿اسلاید ۲ و ۳ میز آرایش ﴾ ( اسلاید 4 لباسع ات)
با نگرانی که در آن چشم های زیبا و درخشان که آرایش زیبا ترس هم کرده بود سمته در حمام رفت تقی به در زد و گفت
ات: جونکوکم!
جونکوک با صدا بلند گفت
جونکوک: بله ..
دخترک با نگرانی گفت ... ات: از جو هیوک خبری نیست خیلی نگرانش هستم
همان دقیقه بود که در باز شد و جونکوک در چهار چوب در ایستاد با چینی میان ابرو هایش گفت
جونکوک: من از کجا بدونم
از کنار دخترک به سمته سشوار تی که رو میز خودش گذاشته بود رفت
ات: جونکوکم ... تو با جو هیوک دعوا کردی ...
جونکوک : خب میشه گفت آره
دخترک به آرامی شانه رو از روی میز برداشت و سکته جونکوک گرفت
ات: چرا
جونکوک بعد از گرفتن شانه سمته موهایش برد و چشم دوخته به انعکاس خودش و گفت
جونکوک: بعداً میفهمی ..
دخترک کمی اخم کرد که چرا بهش نمیکنه شاید هنوزم بهش اعتماد نداره ولی باید اعتماد جونکوک را برای خودش نگه میداشت
ات: باشه عزیزم اشکالی ندارد بهم میگی به وقتش ... راستی لباسم چطوره..
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۲۵…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
آخرین کارش رژ سورتی بود و انداختن گوشواره های هلقه ای بود بلافاصله موهایش را روی شانه هایش انداخت و کمی با هایش رو هم گذاشت و نوازشی بهش داد تا آن برق لب بیشتر برق خودش را بگیره از روی صندلی بلند شد و نگاهی به آن لباس قرمز رنگ انداخت تنها کافی بود که در چشم های آن دختر نگاه کنند تا بفهمند که زدن رژ یا پوشیدن آن لباس های جذاب و پسر کش دلیلش جونکوک بود ...
این خیلی که حالا دخترک داشت حس خوشگل کردن برای معشوقت که به شدت اون را تحریک به همان فرد میکرد ...
( آفرین ات چه خوشگل شدی ) بعد از دادن روحیه به خودش سکته کمد لباس ها رفت نگاهی کلی توش انداخت تا لباس مناسبی را برای صاحب دلش آماده کنه پس لباس خیلی باحال و استایل عشق خودش را برداشت و روی تخت گذاشت چشم درشت با خودش خیره شد و ناآگاهی اضافه کرد
ات: عطر .. عطرو یادم رفت
زود سمته میر آرایش به آن قشنگی و وسایل های گرون قیمت رفت و عطر به رنگ صورتی که در شیشه میدرخشید را سمته گردنش برد و بعد از چندین بار آن بوی شیرینی رو کردنش جا خوش کرد شیشه عطر را روی میز گذاشت و نگاهی کلی بهش انداخت
ات: خیلی خوشگله ... این میز آفرین جو کارت حرف نداشت ... ولی کجاست از دیشب تا الان ..
﴿اسلاید ۲ و ۳ میز آرایش ﴾ ( اسلاید 4 لباسع ات)
با نگرانی که در آن چشم های زیبا و درخشان که آرایش زیبا ترس هم کرده بود سمته در حمام رفت تقی به در زد و گفت
ات: جونکوکم!
جونکوک با صدا بلند گفت
جونکوک: بله ..
دخترک با نگرانی گفت ... ات: از جو هیوک خبری نیست خیلی نگرانش هستم
همان دقیقه بود که در باز شد و جونکوک در چهار چوب در ایستاد با چینی میان ابرو هایش گفت
جونکوک: من از کجا بدونم
از کنار دخترک به سمته سشوار تی که رو میز خودش گذاشته بود رفت
ات: جونکوکم ... تو با جو هیوک دعوا کردی ...
جونکوک : خب میشه گفت آره
دخترک به آرامی شانه رو از روی میز برداشت و سکته جونکوک گرفت
ات: چرا
جونکوک بعد از گرفتن شانه سمته موهایش برد و چشم دوخته به انعکاس خودش و گفت
جونکوک: بعداً میفهمی ..
دخترک کمی اخم کرد که چرا بهش نمیکنه شاید هنوزم بهش اعتماد نداره ولی باید اعتماد جونکوک را برای خودش نگه میداشت
ات: باشه عزیزم اشکالی ندارد بهم میگی به وقتش ... راستی لباسم چطوره..
- ۱۷.۳k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط