دیالوگبرتر

#دیالوگ_برتر...



وقتی شاطرعباس نان های داغ را توی دستهای مهتاب می‌گذاشت دلم میخواست جای شاطرعباس بودم.
وقتی مهتاب نان‌های داغ را لای چادر گلدارش می‌پیچاند دلم میخواست من، آن نان‌های داغ باشم.
وقتی مهتاب به خانه می‌رسید و کوبه ی در را می‌کوبید، هوس می کردم کوبه ی در باشم.
وقتی مادرش نان‌ها را از مهتاب می‌گرفت، دوست داشتم مادر مهتاب باشم. بعد مهتاب تکه ی نان برای ماهی های قرمز توی حوض خانه شان می‌انداخت و من هزاربار آرزو میکردم یکی از ماهی های قرمز توی حوض باشم.

📝 مصطفی مستور
📕 عشق روی پیاده رو
دیدگاه ها (۹)

#داستان_شب..."هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید"روزی مرد...

💎 بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ 💎 🔆 °ღ°🔆 ☀ ️ امروز ...

#تصاویر_پس_زمینه..#بک_گراند...

#تصاویر_پس_زمینه..#بک_گراند...

سیگار شریکی (پارت ۲۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط