لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت⁴⁰

ویو سلین
دستم هنوز توی دست جونگ‌کوک بود.
هوا سرد شده بود، اما گرمای دستش اجازه نمی‌داد سرمای شب رو حس کنم.

نگاهش از تاریکی انتهای کوچه برداشته نمی‌شد.
آروم پرسیدم:

^ اون... کیه؟

چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی که از همیشه سردتر بود، گفت:

• کسی که باید سال‌ها پیش می‌مرد...

هنوز معنی حرفش رو نفهمیده بودم که مرد ناشناس چند قدم جلو اومد.
لبخندش هر لحظه ترسناک‌تر می‌شد.

؟: انتظار نداشتم بخاطر یه دختر... خودت از مخفیگاهت بیرون بیای، جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک فکش رو روی هم فشار داد.

• حرفتو بزن و برو.

مرد خندید.

؟: هنوزم مثل قبل زود عصبانی میشی.

ویو یونگی
آروم دستمو روی اسلحه گذاشتم.
حالم اصلاً از این وضعیت خوب نبود.
کلارا چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود و با ترس به همه‌چیز نگاه می‌کرد.
آروم نزدیکش شدم.

° برو پشت ماشین

~ ولی سلین...

° گفتم برو.

برای اولین بار...
بدون بحث کردن، حرفمو گوش داد.

ویو مرد ناشناس
نگاهم روی سلین ثابت موند.

؟: این دختر...
واقعاً ارزش این همه ریسک رو داره؟

جونگ‌کوک یه قدم جلو رفت.

• حتی نگاهشم نکن.

لبخند زدم.
همینو می‌خواستم...
اون دیگه مثل گذشته نبود.
احساسات...
بالاخره پیداش کرده بودن.

ویو سلین
هیچی از حرفاشون نمی‌فهمیدم.
اما یه چیزو خوب فهمیده بودم...
جونگ‌کوک...
داشت ازم محافظت می‌کرد.
بدون اینکه خودم متوجه بشم، آروم صداش زدم.

^ جونگ‌کوک...

برای یه لحظه برگشت و نگام کرد.
اون نگاه...
دیگه مثل روز اول سرد نبود.
توش نگرانی بود.
توش ترس بود.
ترس برای من.

ویو جونگ‌کوک
همین که اسممو صدا زد...
برای چند ثانیه همه‌چی از ذهنم پاک شد.
لعنت...
نباید این اتفاق می‌افتاد.
نباید انقدر برام مهم می‌شد.
رایان زیر لب خندید.

؟: دیدی؟
آخرش خودتم گرفتار شدی.

نگاش کردم.

• خفه شو.

؟: بگو دروغ میگم.

سکوت کردم.
برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشتم.

ویو مرد ناشناس
اسلحه‌م رو آروم بالا آوردم.
اما...
هدفم جونگ‌کوک نبود.
نگاهم روی سلین ثابت شد.

؟: همیشه گفتم...
نقطه‌ضعف آدم‌ها...
عزیزترین آدم زندگیشونه.

ویو جونگ‌کوک
همین که دیدم لوله اسلحه سمت سلین چرخید...
قلبم ایستاد.
با تمام وجود داد زدم:

• سلین... بخواب!!

اما...
دیر شده بود.
تق!
صدای گلوله توی کوچه پیچید.
همه‌چی...
در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد.
سلین با چشم‌های گرد شده به شونه‌ش نگاه کرد.
چند قطره خون...
آروم روی زمین چکید.
نفسم برید.

^ ج... جونگ...

بدنش آروم به جلو خم شد.
قبل از اینکه روی زمین بیفته...
دویدم و توی بغلم گرفتمش.
دستم از خونش خیس شد.
برای اولین بار...
دنیا دور سرم چرخید.
با صدایی که از شدت ترس می‌لرزید، اسمش رو صدا زدم.

• سلین...!
چشماتو باز کن...
سلین...

اما پلک‌هاش آروم روی هم افتاد.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

https://wisgoon.com/verena_vkفالو شه:)

لبخند قاتلپارت³⁹ویو سلیناز لحظه‌ای که از صحنه قتل برگشته بود...

لبخند قاتلپارت³⁸ویو سلینصبح زودتر از همیشه بیدار شدم.اما تما...

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط