مگر دل را مبتلا به چشمهایت نکردی

مگر دل را مبتلا به چشمهایت نکردی؟
مگر در قراری که من بودم و غزلهای بیقرار نگاهت،دلم را بیقرار دیدارت نکردی؟
پس بی جهت من را مقصر ندان!
حالا که دل مبتلایت شده است
حالا که هربار بی سبب،به سویت پرواز میکنم
قفس را آشیانه ام نکن...
من تمام دنیا را برایت اشک میریزم
تا روزی،برایم آشیانه ای بسازی از عشق...
اینکه تنها،در میان این همه آشیانه
آشیانه ی دلت را میخواهم
باور کن،تقصیر من نیست...
دیدگاه ها (۳)

گفتی به من درودرفتی ولی چه زودبا رفتنت دلم غمها به خود گشودگ...

همچون گمشده ای بی نشان،شده امآنچنان که دیگر خبری از خودم نیس...

اینکه هرروز بودنت را در دل بارانی ام احساس میکنمو بر سبزترین...

برگرد که من فقط تورا میخواهملبخندِ ملیحِ تو جدا میخواهمبا یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط