افسانه ی خون و گل
افسانه ی خون و گل
قسمت ۲۹: شطرنجِ مرگبار
در همان ساعت، در عمارتِ باشکوهِ جئون، بازیِ شطرنجِ بزرگی در جریان بود. آقای جئون نه با مهرههایِ چوبی، بلکه با آدمهایِ قدرتمندش در حالِ چیدنِ دفاع بود. او تمامِ تیمهایِ امنیتیاش را به حالتِ آمادهباشِ کامل درآورده بود.
اما دشمن، منتظرِ دفاع نبود؛ او داشت حمله میکرد.
ناگهان، تمامِ سیستمهایِ امنیتیِ عمارت با یک صدایِ جیغِ الکترونیکی از کار افتادند. صفحههایِ نمایشِ بزرگِ سالنِ اصلی، به جایِ دوربینهایِ مداربسته، تصویری را نشان دادند که خون در رگهایِ آقای جئون را منجمد کرد.
تصویری از یک اتاقِ قدیمی و پر از گرد و غبار بود؛ اتاقی که متعلق به پدربزرگِ جونگکوک بود. و در مرکزِ آن اتاق، یک صندوقچهیِ کوچکِ چوبی قرار داشت که باز شده بود.
صدایِ همان مردِ مؤدب در بلندگوهایِ عمارت پیچید:
«جناب جئون، شما همیشه فکر میکردید که با داشتنِ قدرت و پول، میتوانید گذشته را دفن کنید. اما گذشته، مثلِ یک بذرِ تلخ است که در خاکِ خانهتان کاشته شده و حالا وقتِ گل دادنِ آن رسیده است. صندوقچه را باز کردید؟ اگر باز نکردید، من مجبور میشوم، از راهِ دیگری، حقیقت را برایتان رو کنم. حقیقتِ آن چیزی که در خونِ پسرِ محبوبتان جاری است.»
آقای جئون با خشمی که لرزه به اندام میانداخت، فریاد زد: «کجایی؟! با چه جراتی وارد قلمروِ من میشوی؟!»
پاسخِ مرد، خندهای کوتاه و سرد بود: «من وارد قلمرو نشدهام، جناب جئون. من همیشه اینجا بودهام. من بخشی از سایههایی هستم که شما سالهاست نادیدهشان میگیرید.»
قسمت ۲۹: شطرنجِ مرگبار
در همان ساعت، در عمارتِ باشکوهِ جئون، بازیِ شطرنجِ بزرگی در جریان بود. آقای جئون نه با مهرههایِ چوبی، بلکه با آدمهایِ قدرتمندش در حالِ چیدنِ دفاع بود. او تمامِ تیمهایِ امنیتیاش را به حالتِ آمادهباشِ کامل درآورده بود.
اما دشمن، منتظرِ دفاع نبود؛ او داشت حمله میکرد.
ناگهان، تمامِ سیستمهایِ امنیتیِ عمارت با یک صدایِ جیغِ الکترونیکی از کار افتادند. صفحههایِ نمایشِ بزرگِ سالنِ اصلی، به جایِ دوربینهایِ مداربسته، تصویری را نشان دادند که خون در رگهایِ آقای جئون را منجمد کرد.
تصویری از یک اتاقِ قدیمی و پر از گرد و غبار بود؛ اتاقی که متعلق به پدربزرگِ جونگکوک بود. و در مرکزِ آن اتاق، یک صندوقچهیِ کوچکِ چوبی قرار داشت که باز شده بود.
صدایِ همان مردِ مؤدب در بلندگوهایِ عمارت پیچید:
«جناب جئون، شما همیشه فکر میکردید که با داشتنِ قدرت و پول، میتوانید گذشته را دفن کنید. اما گذشته، مثلِ یک بذرِ تلخ است که در خاکِ خانهتان کاشته شده و حالا وقتِ گل دادنِ آن رسیده است. صندوقچه را باز کردید؟ اگر باز نکردید، من مجبور میشوم، از راهِ دیگری، حقیقت را برایتان رو کنم. حقیقتِ آن چیزی که در خونِ پسرِ محبوبتان جاری است.»
آقای جئون با خشمی که لرزه به اندام میانداخت، فریاد زد: «کجایی؟! با چه جراتی وارد قلمروِ من میشوی؟!»
پاسخِ مرد، خندهای کوتاه و سرد بود: «من وارد قلمرو نشدهام، جناب جئون. من همیشه اینجا بودهام. من بخشی از سایههایی هستم که شما سالهاست نادیدهشان میگیرید.»
- ۱۱۶
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط