تکپارتی از ته و کوک فن ساین
تکپارتی از ته و کوک فن ساین☆
(هلیا + یونا ×)
+یونی بدو سیسی خرررر
×وایسا دیگه دهنم و سرویس کردی داشتم پالتومو برمیداشتن
+جوننننن چه تیپ کلاسیکی زدی... نکشیمونـــــ
×حالا حالا ها زنده میمونی عسیسم راهمون ندن زندت نمیزارم
رفتن سوار ماشین یونا شدن
ـــــــــــــــــــــ
«رسیدن به فن ساین اعضا»
+دیدی رسیدیم خانم یونا
× ولی اگه نگاه کنی ما اخر صف هستیم
+عالی، زندگی عالی
×من تهیونگ میخوامــــــــــــــــــــــــــــــــــ
×یه جوری میگی انگار من کوک و دیدم که تو تهیونگ ندیدی
«۲۰مین بعد»
+ وایییی خاک بر سرم البوما رو نیو....
با دیدن البوم جدید اعضا دست یونا حرفش نصف موند
×سر اینا دیر کردیم
+ خدارو شکر سر اینا دیر کردیم که البوم هارو اوردیم وگرنه نمیتونستیم امضا بگیریم
ـــــــــــــــــــــــ
× هلیا یکی مونده که به ماها برسه
+واییی خدااا عررررررررررررررر عررررر عررررر کوکـــــــــــی
×مگه خری عر عر میکنی؟
+درک نمیکنی دیگه چه حسی داره بعد ۸سال ارمی بودن برا اولین بار میبینمشون
× نگاه کن من خودم۶ سال فن تهیونگ بودم بعد ارمی شدم .... برووو جلوووو
ـــــــــــــــــــــ
بعد اینکه باهمه اعضا دستشون روگرفتیم امضا و عکس هم باهاشون گرفتم به بایسم رسیدم کوک
(کوک_)
_سلام خانم کوچولو...
حرف کوک نصف موند تا اینکه چهره هلیا کاملا تایپ خودش بود دختر برنزه
پر انرژی، چشمانی به رنگ قهوه، موهای بلند قهوه ای سوخته، تیپ اسپرت
که با صدای دختر از فکر اومد بیرون
+ببخشید کوکی... جونگ کوکی صدام رو میشنوید
_اهه ببخشید حواسم نبود
+مشکلی نیس... میتونید باهام عکس بگیرید؟
-نهههههه.... تا وقتی دستت رو بهم ندی خبری از عکس و امضا نیس
+باوشه
با استرس دست کوک رو گرفتم
لپهام قرمز شده بود که
-چرا دست هات انقدر سرد و میلرزه
+خب چون استرس دارم
-برای چی؟
+خب.... اولین بارمه میبینمتون من ۸ ساله رمیم و اولین بارمه که بایسم رو میبینم از نزدیک
-اوه...
که زدم زیر گریه تو دلم گفتم الان دلداریم میده که گفت
-از تیپت خوشم میاد اسپرت من جات بودم لباس به این خوبی رو با اشک کثیفش نمیکردم
واقعا اون الان دلداریم نداد من این همه گفتم برم فن ساین دلداریم میده درباره زندگیم میگم بهش گرخیده بودم به معنای واقعی
ـــــــــــــــــــــ
یونا....
رسیدم به تهیونگ نتونستم خودمو نگه دارم چیزی نگم
×سلام تهیونگ من اسمم یونا
خیلی دوست دارم ۶ سال فقط فن تو بودم برات گریه میکردم باهات امید میگرفتم
الگوی زندگیم بودی از ۱۲سالگیم فنت بودم عاشق طراحی لباس بودم انگیزه کرفتم
طراح لباس شدم و الانم که دارم از نزدیک دارم تو رو میبینم
÷وایسا یه نفس بگیر ولی یه سوال تو واقعا طراح لباسی؟
با سر تکون دادم به معنی "اره" بود
÷چند سالته؟
× ۲۰ سالمه
÷یه حقیقتی رومیخوام بهت بگم؟
×چیه بگو؟
÷اینکه...... خیلی خوشگلی شبیه فرشته هایی
×خیلی ممنونم
با بغضی که تو گلوم بود حرف میزدم اون واقعا هات بود و در اینه حال کیوت
ـــــــــــــــــــــ
راوی «خودم🎀»
تهیونگ یه لگد به پای کوک زد
کوک اخی از زیر لب اومد
تهیونگ با گوشی بهش پیام داد
*چت تهکوک😎
ت: من از این دختر خوشم میاد
ج: منم از از این دختر خوشم میاد
ت: بیا بهشون بگیم
ج: چجوری؟
ت: میخواستیم بهشون امضا بدیم شمارمون رو هم بنویسیم
ـــــــــــــــــــــ
یونا و هلیا با تعجب به تهکوک نگاه میکردن
یونا روبه ته: ببخشید جسارت میشه ولی ما هنوز اینجا هستم
هلیا هم همین رو به کوک گفت
همین که گفت گوشی رو کنار گذاشتن
-÷ امضا نمیخواین؟
+×چرا که نه میخوای
ـــــــــــــــــــــ
از زبان تهیونگ وکوک
داشتم براشون امضا میزدم و بغلش شمارمو نوشتم
وقتب بهش دادم
-÷این شمارمه اگه میشه دوست دارم بیشتر باهات اشنا بشم
چشماش چهارتا شده بود
+× منظورت چیه؟
-÷خب... من و تهیونگ/کوک یه جور حسایی بهتون داریم دوستداریم باهاتون قرار بزاریم
ـــــــــــــــــــــ
از زبان یونا وهلیا...
رویام واقعی شد بعد اون همه خیال پردازی با تهیونگ/کوک بالاخره میخوام باهاش قرار بزارم
×+معلومه که میخوایم باهاتون قرار بزاریم
ـــــــــــــــــــــ
بعد اون روز یونا با تهیونگ و هلیا با کوک قرار میذاشتن
از روز هایی که خیال پردازی میکردن باهاشون قرار میذارن تا روزی که ازدواج کردن توی دنیای واقعی نه خیالی نه الکی
این یعنی هیچ وقت نا امید نشو و به راحت ادامه بده شاید همون چیزی که شکستت داده، سازندت باشه
ـ جانگ هوسوک
(هلیا + یونا ×)
+یونی بدو سیسی خرررر
×وایسا دیگه دهنم و سرویس کردی داشتم پالتومو برمیداشتن
+جوننننن چه تیپ کلاسیکی زدی... نکشیمونـــــ
×حالا حالا ها زنده میمونی عسیسم راهمون ندن زندت نمیزارم
رفتن سوار ماشین یونا شدن
ـــــــــــــــــــــ
«رسیدن به فن ساین اعضا»
+دیدی رسیدیم خانم یونا
× ولی اگه نگاه کنی ما اخر صف هستیم
+عالی، زندگی عالی
×من تهیونگ میخوامــــــــــــــــــــــــــــــــــ
×یه جوری میگی انگار من کوک و دیدم که تو تهیونگ ندیدی
«۲۰مین بعد»
+ وایییی خاک بر سرم البوما رو نیو....
با دیدن البوم جدید اعضا دست یونا حرفش نصف موند
×سر اینا دیر کردیم
+ خدارو شکر سر اینا دیر کردیم که البوم هارو اوردیم وگرنه نمیتونستیم امضا بگیریم
ـــــــــــــــــــــــ
× هلیا یکی مونده که به ماها برسه
+واییی خدااا عررررررررررررررر عررررر عررررر کوکـــــــــــی
×مگه خری عر عر میکنی؟
+درک نمیکنی دیگه چه حسی داره بعد ۸سال ارمی بودن برا اولین بار میبینمشون
× نگاه کن من خودم۶ سال فن تهیونگ بودم بعد ارمی شدم .... برووو جلوووو
ـــــــــــــــــــــ
بعد اینکه باهمه اعضا دستشون روگرفتیم امضا و عکس هم باهاشون گرفتم به بایسم رسیدم کوک
(کوک_)
_سلام خانم کوچولو...
حرف کوک نصف موند تا اینکه چهره هلیا کاملا تایپ خودش بود دختر برنزه
پر انرژی، چشمانی به رنگ قهوه، موهای بلند قهوه ای سوخته، تیپ اسپرت
که با صدای دختر از فکر اومد بیرون
+ببخشید کوکی... جونگ کوکی صدام رو میشنوید
_اهه ببخشید حواسم نبود
+مشکلی نیس... میتونید باهام عکس بگیرید؟
-نهههههه.... تا وقتی دستت رو بهم ندی خبری از عکس و امضا نیس
+باوشه
با استرس دست کوک رو گرفتم
لپهام قرمز شده بود که
-چرا دست هات انقدر سرد و میلرزه
+خب چون استرس دارم
-برای چی؟
+خب.... اولین بارمه میبینمتون من ۸ ساله رمیم و اولین بارمه که بایسم رو میبینم از نزدیک
-اوه...
که زدم زیر گریه تو دلم گفتم الان دلداریم میده که گفت
-از تیپت خوشم میاد اسپرت من جات بودم لباس به این خوبی رو با اشک کثیفش نمیکردم
واقعا اون الان دلداریم نداد من این همه گفتم برم فن ساین دلداریم میده درباره زندگیم میگم بهش گرخیده بودم به معنای واقعی
ـــــــــــــــــــــ
یونا....
رسیدم به تهیونگ نتونستم خودمو نگه دارم چیزی نگم
×سلام تهیونگ من اسمم یونا
خیلی دوست دارم ۶ سال فقط فن تو بودم برات گریه میکردم باهات امید میگرفتم
الگوی زندگیم بودی از ۱۲سالگیم فنت بودم عاشق طراحی لباس بودم انگیزه کرفتم
طراح لباس شدم و الانم که دارم از نزدیک دارم تو رو میبینم
÷وایسا یه نفس بگیر ولی یه سوال تو واقعا طراح لباسی؟
با سر تکون دادم به معنی "اره" بود
÷چند سالته؟
× ۲۰ سالمه
÷یه حقیقتی رومیخوام بهت بگم؟
×چیه بگو؟
÷اینکه...... خیلی خوشگلی شبیه فرشته هایی
×خیلی ممنونم
با بغضی که تو گلوم بود حرف میزدم اون واقعا هات بود و در اینه حال کیوت
ـــــــــــــــــــــ
راوی «خودم🎀»
تهیونگ یه لگد به پای کوک زد
کوک اخی از زیر لب اومد
تهیونگ با گوشی بهش پیام داد
*چت تهکوک😎
ت: من از این دختر خوشم میاد
ج: منم از از این دختر خوشم میاد
ت: بیا بهشون بگیم
ج: چجوری؟
ت: میخواستیم بهشون امضا بدیم شمارمون رو هم بنویسیم
ـــــــــــــــــــــ
یونا و هلیا با تعجب به تهکوک نگاه میکردن
یونا روبه ته: ببخشید جسارت میشه ولی ما هنوز اینجا هستم
هلیا هم همین رو به کوک گفت
همین که گفت گوشی رو کنار گذاشتن
-÷ امضا نمیخواین؟
+×چرا که نه میخوای
ـــــــــــــــــــــ
از زبان تهیونگ وکوک
داشتم براشون امضا میزدم و بغلش شمارمو نوشتم
وقتب بهش دادم
-÷این شمارمه اگه میشه دوست دارم بیشتر باهات اشنا بشم
چشماش چهارتا شده بود
+× منظورت چیه؟
-÷خب... من و تهیونگ/کوک یه جور حسایی بهتون داریم دوستداریم باهاتون قرار بزاریم
ـــــــــــــــــــــ
از زبان یونا وهلیا...
رویام واقعی شد بعد اون همه خیال پردازی با تهیونگ/کوک بالاخره میخوام باهاش قرار بزارم
×+معلومه که میخوایم باهاتون قرار بزاریم
ـــــــــــــــــــــ
بعد اون روز یونا با تهیونگ و هلیا با کوک قرار میذاشتن
از روز هایی که خیال پردازی میکردن باهاشون قرار میذارن تا روزی که ازدواج کردن توی دنیای واقعی نه خیالی نه الکی
این یعنی هیچ وقت نا امید نشو و به راحت ادامه بده شاید همون چیزی که شکستت داده، سازندت باشه
ـ جانگ هوسوک
- ۹۱
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط