داستاناولین روزی که باهاش آشنا شدم

داستان:اولین روزی که باهاش آشنا شدم.
پارت۱۹

از اینجا موندیم:[تهیونگ:چرا نگفتی رفتی حموم منم ساعت ۵ بیدار شدم دیدم نیستی زنگ زدم به مدیر و دوستان الانم داشتیم تو رو پیدا می کردیم منو ترسوندی.]

ا/ت: واقعا ببخشید فقط حوله بهم میدی؟😁
تهیونگ:کجاست؟
ا/ت:تو چمدونم هستش.
تهیونگ:بزار الان میدم.
خب به هرحال لباسامو پوشیدم اومدم بیرون دیدم همه اینجان.
مدیر:ما رو سکته دادی دختر.
ا/ت: واقعا ببخشید راستش من ساعت ۴ بیدار شدم دیگه نتونستم بخوابم به خاطر همون رفتم حموم.بازم ببخشید.

۳ ساعت بعد
الان تو پارکیم اینجا واقعا خیلی خوشگله.همه ی مردم دور تهیونگ بودن و ازش امضا می خواستن بعدش اومدن سراغ من.
خبرنگار:میشه بگید این بوسه ای که به آقای تهیونگ دادین اولین بوستون بود؟
ا/ت:(خجالت کشیدم) گفتم بله

۲روز بعد
واقعا خیلی خوش گذشت برام و الان....

پارت بعدی رو یکم بعد براتون میزارم🥺💗🌈
دیدگاه ها (۱)

داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدمپارت:۲۰از اینجا موندیم:[...

داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدمپارت:۲۱از اینجا موندیم:[...

𝑻𝒂𝒆 🫂💗✨

داستان: اولین روزی که باهاش آشنا شدم.پارت۱۸از اینجا موندیم:[...

دو رقیب عشقیپارت ۱از زبان ا/ت:زنگ خورد، کتاب هام رو جمع کردم...

قسمت یک غریبه مافیا

love Between the Tides⁴⁰تهیونگ زنگ زدم به دوهی دوهی: الو دای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط