عشق آمد و امن جانم گرفت

عشق آمد و امن جانم گرفت
شحنۀ شوقم گریبانم گرفت

عشوه‌ای فرمود چشم کافرش
زاهد دین گشت و ایمانم گرفت

رشته ای در کف ز زلف سر کشش
گرچه مشکل آمد آسانم گرفت

آفتابی گشت تابان در مهش
تحت و فوق و کاخ و ایمانم گرفت

از شراره آه و برق سینه سوز
آتشی در خرمن جانم گرفت

بس ز گلها بی‌وفائی دیده ام
خیمۀ گل از گلستانم گرفت

چون صبوحی عاقبت لعل لبت
در میان آب حیوانم گرفت


شاطرعباس صبوحی
دیدگاه ها (۱۱)

دیده در هجر تو شرمندۀ احسانم کردبس که شب‌ها گهر اشک بدامانم ...

دوست دارم عاشقت باشمنمےخواهےمرا؟پس چراباغم تماشا مےکنیگاهےمر...

جلوۀ روی تو آفتاب نداردنشئهٔ ماء تو را شراب نداردطرّه مده پی...

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآاشتیاق تو مرا سوخت کجایی، با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط