کوک : من...... من....... منننن
کوک : من...... من....... منننن
ا. ت : کوک آنقدر من من نکن
کوک : ا. ت بیا امشب بریم بیرون بهت میگم
ا. ت : اوکی
ویو ا. ت
فیلم تموم شد و یه نفر به کوک زنگ زد و کوک رفت منم داشتم فکر میکردم که ناهار چی درست کنم که کوک زنگ زد و گفت که ناهار سفارش داده
رفتم تو اتاقم که همون شماره بهم پیام داد
(ا. ت عزیزم تو نمیدونی که داری با کی زندگی میکنی اون یک مافیا است بعد از شکسته شدن طلسم بیا پیش من من خیلیییی دوستت دارم)
نمیدونستم باور کنم یا نه نمیدونستم چی باید بگم حالم بد بود اما هی خودمو گول میزدم و با افکارم هی بازی میکردم که کوک اینطور نیست من با مافیا مشکل ندارم فقط منتظرم حرفی میخواد امشب بزنه این باشه که کوک مافیا هست امیدوارم
کوک اومد
کوک : ا. ت عزیزم
ا. ت : خوش اومدی
کوک: بیا ناهار بخوریم
ا. ت : اوم
کوک : ساعت 7 آماده باش
ا. ت : اوکی
ویو کوک
با ا. ت ناهار خوردی م و ا. ت رفت توی اتاق خوابمون
داشتم به این فکر میکردم که اگر به ا. ت بگم چه اتفاقی میوفته؟ نه کوک تو باید بهش بگی اون اگر واقعا دوستت داشته با شه باید بمونه
پرش زمانی به ساعت 6:55
ویو ا. ت
آماده بودم که نگاه به ساعت کردم دیدم که الان کوک میاد و لی چرا توی اتاق نیومده؟
ویو کوک
رفتم توی اتاق کارم و آماده شدم دوباره با خودم تمرین کردم که ا. ت از حرفم شکه نشه
آماده بودم
تق تق تق
کوک : ا. ت آماده ای؟
ا. ت : اره
کوک : پس بیا بیرون من پایین منتظرتم
ا. ت : اوهوم
کوک و ا. ا سوار ماشین شدن و رفتن سمت یه برکه
کوک : پیاده شو
ا. ت : چرا اومدیم اینجا؟
کوک : ا. ت من... من یه چیزی میخوام بهت بگم
ا. ت : اهوم بگو تو میدونی که باید با من روراست باشی
کوک : چطور بهت بگم ها؟ من... من....مننن
ا.ت : تو یه مافیای
کوک : تو از کجا میدونی؟
ا. ت : یکی بهم گفت
کوک: کی؟
ا. ت : نمیدونم
کوک : بهم بگو قیافش چه شکلیه قدش سنش مشخساتش بهم ب..
ا. ت : کوک نمیدونم بس کن من که نگفتم ناراحتم من الان خوشحالم که تو یه مافیایی من برام مهم نیست حتی اگر تو یه کارتون خواب باشی من ترکت نمیکنم
کوک: ی.. یعنی تو الان نا.... ناراحت نیستی؟
ا. ت : هه معلومه که نه تازشم من....
حرف ا. ت با قرار گرفتم لب کوک نصفه موند
کوک : ا. ت خیلیییییییییییییییییییییییییی دوستت دارم
ا. ت : کوک آنقدر من من نکن
کوک : ا. ت بیا امشب بریم بیرون بهت میگم
ا. ت : اوکی
ویو ا. ت
فیلم تموم شد و یه نفر به کوک زنگ زد و کوک رفت منم داشتم فکر میکردم که ناهار چی درست کنم که کوک زنگ زد و گفت که ناهار سفارش داده
رفتم تو اتاقم که همون شماره بهم پیام داد
(ا. ت عزیزم تو نمیدونی که داری با کی زندگی میکنی اون یک مافیا است بعد از شکسته شدن طلسم بیا پیش من من خیلیییی دوستت دارم)
نمیدونستم باور کنم یا نه نمیدونستم چی باید بگم حالم بد بود اما هی خودمو گول میزدم و با افکارم هی بازی میکردم که کوک اینطور نیست من با مافیا مشکل ندارم فقط منتظرم حرفی میخواد امشب بزنه این باشه که کوک مافیا هست امیدوارم
کوک اومد
کوک : ا. ت عزیزم
ا. ت : خوش اومدی
کوک: بیا ناهار بخوریم
ا. ت : اوم
کوک : ساعت 7 آماده باش
ا. ت : اوکی
ویو کوک
با ا. ت ناهار خوردی م و ا. ت رفت توی اتاق خوابمون
داشتم به این فکر میکردم که اگر به ا. ت بگم چه اتفاقی میوفته؟ نه کوک تو باید بهش بگی اون اگر واقعا دوستت داشته با شه باید بمونه
پرش زمانی به ساعت 6:55
ویو ا. ت
آماده بودم که نگاه به ساعت کردم دیدم که الان کوک میاد و لی چرا توی اتاق نیومده؟
ویو کوک
رفتم توی اتاق کارم و آماده شدم دوباره با خودم تمرین کردم که ا. ت از حرفم شکه نشه
آماده بودم
تق تق تق
کوک : ا. ت آماده ای؟
ا. ت : اره
کوک : پس بیا بیرون من پایین منتظرتم
ا. ت : اوهوم
کوک و ا. ا سوار ماشین شدن و رفتن سمت یه برکه
کوک : پیاده شو
ا. ت : چرا اومدیم اینجا؟
کوک : ا. ت من... من یه چیزی میخوام بهت بگم
ا. ت : اهوم بگو تو میدونی که باید با من روراست باشی
کوک : چطور بهت بگم ها؟ من... من....مننن
ا.ت : تو یه مافیای
کوک : تو از کجا میدونی؟
ا. ت : یکی بهم گفت
کوک: کی؟
ا. ت : نمیدونم
کوک : بهم بگو قیافش چه شکلیه قدش سنش مشخساتش بهم ب..
ا. ت : کوک نمیدونم بس کن من که نگفتم ناراحتم من الان خوشحالم که تو یه مافیایی من برام مهم نیست حتی اگر تو یه کارتون خواب باشی من ترکت نمیکنم
کوک: ی.. یعنی تو الان نا.... ناراحت نیستی؟
ا. ت : هه معلومه که نه تازشم من....
حرف ا. ت با قرار گرفتم لب کوک نصفه موند
کوک : ا. ت خیلیییییییییییییییییییییییییی دوستت دارم
- ۲.۰k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط