پارت آخر «حسود کوچولوی جذابم» 🍓🎀🌒

پارت آخر «حسود کوچولوی جذابم» 🍓🎀🌒

ویو لنا

ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و چند ثانیه همون‌جا نشستم.

+ آروم باش لنا... شاید اصلاً ندیده... شاید فقط اومده وسایلشو برداره...

پیاده شدم و وارد خونه شدم.

همین که در رو بستم، صدای جونگ‌کوک از پذیرایی اومد:

- بالاخره اومدی.

خشکم زد.

+ جونگ‌کوک؟!

آروم وارد پذیرایی شدم.

جونگ‌کوک روی مبل نشسته بود و گوشی دستش بود.
- آره، خودمم.

+ مگه... مگه قرار نبود پاریس باشی؟!

- قرار بود.

+ پس چرا برگشتی؟!

گوشی رو کنار گذاشت و با یه نگاه خاص بهم خیره شد.

-دلم برای کره تنگ شده بود.

+ آها... فقط کره؟ 😐
- نه.

+ پس؟!

- برای تو هم.

یه لحظه چیزی برای گفتن نداشتم.

+ خب... خوش اومدی.

جونگ‌کوک از جاش بلند شد.

-امروز سر فیلم‌برداری بودی؟

+ آره.

- چه صحنه‌ای فیلم‌برداری می‌کردین؟

همین یه سؤال کافی بود تا تمام اعتمادبه‌نفسم دود بشه بره هوا.

+ یه... صحنه معمولی.

- معمولی؟

+ آره.

-با اون بازیگره؟

+ کدوم بازیگره؟!

گوشیشو برداشت و صفحه‌ای رو بهم نشون داد.

عکس پشت صحنه فیلم‌برداری بود.

+ تو اینو از کجا آوردی؟!

- اینترنت.

+ اینترنت؟!

- آره. اینترنت خیلی چیز خوبیه.

+ جونگ‌کوک من می‌تونم توضیح بدم!

- لازم نیست.

+ یعنی چی؟

- خودم دیدم.

+ چی رو؟!

-فیلم‌برداریت رو.

من همون‌جا مات موندم.

+ تو... سریال رو دیدی؟!

- آره.

+ از فرانسه؟!

- آره.

+ یعنی تو از همون اول می‌دونستی من قبولش کردم؟!

- تقریباً.

دستم رو روی صورتم گذاشتم.

+ وای خدا...

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:

- ولی یه چیزی رو نمی‌فهمم.

+ چی؟

- چرا از من می‌ترسیدی؟

+ چون تو قبلاً گفته بودی اجازه ندارم سریال عاشقانه بازی کنم!

- اون موقع اشتباه کردم.

با تعجب نگاهش کردم.

+ چی؟

- گفتم اشتباه کردم.

+ یعنی... دیگه مشکلی نداری؟

- نه.

لبخند بزرگی روی صورتم نشست.

+ واقعاً؟!

- آره.

+ پس من می‌تونم بازیگر بمونم؟

- مگه من کی گفتم نباشی؟

+ خودت!

-من فقط حسود بودم.

+ «بودم»؟!

- هستم.

+ خب حداقل صادق هستی. 😂

همون لحظه گوشی‌م زنگ خورد.

آیلا بود.

تماس رو جواب دادم.

♡ لناااا! زنده‌ای؟!

+ فعلاً.

♡ جونگ‌کوک نکشتت؟!

جونگ‌کوک از اون طرف گفت:

-نه.

آیلا چند ثانیه ساکت موند.

♡ اوه... خودش اونجاست؟

+ آره.

♡ خب من دیگه مزاحم نمیشم.

+ آیلا صبر کن!

اما تماس قطع شد.

چند ثانیه بعد پیامش اومد:

«اگه فردا دیدمت و هنوز زنده بودی، برام تعریف کن چی شد 😂»

خندم گرفت.

جونگ‌کوک گفت:

- دوستت خیلی بی‌ادبه.

+ خودت باعث شدی.

- چطور؟

+ با حسودیت.

جونگ‌کوک لبخند کوچیکی زد.

- شاید.

چند ماه بعد...

سریال «حسود کوچولوی جذابم» بالاخره تموم شد.

سریالی که اولش فکر می‌کردم قراره زندگی منو نابود کنه، تبدیل شده بود به یکی از موفق‌ترین پروژه‌هایی که بازی کرده بودم.

من و آیلا روی مبل نشسته بودیم و نظرات مردم رو می‌خوندیم.

♡ لناااا!

+ چی شده؟!

♡ قسمت آخر رکورد زده!

+ جدی؟!

♡ آرههههه!

هر دومون از خوشحالی شروع کردیم به جیغ زدن.

همون لحظه جونگ‌کوک وارد شد.

- چی شده؟

آیلا گفت:

♡ سریالش ترکونده!

جونگ‌کوک به من نگاه کرد و لبخند زد.

- می‌دونستم موفق میشی.

+ یعنی بالاخره قبول کردی که سریال عاشقانه هم چیز بدی نیست؟

- نه.

+ جونگ‌کوک!

- هنوزم حسودم.

آیلا زد زیر خنده.

♡ من از اول گفتم این آدم درمان نداره.

منم خندیدم.

شاید جونگ‌کوک هنوز حسود بود...

ولی دیگه جلوی رویاهای من رو نمی‌گرفت.

و من فهمیدم گاهی آدمی که دوستت داره، باید یاد بگیره به جای محدود کردنت، کنارت راه بره.

و این‌طوری...

داستان «حسود کوچولوی جذابم» با کلی دعوا، خنده، حسودی و خاطره‌های دیوونه‌وار به پایان رسید. 🍓🎀🌒

the end...... 🍓❤🎀🌒
دیدگاه ها (۰)

رئس دوباره ادامه داد توی پوشه هایی که جلوتون گذاشته مشخصات س...

حسود کوچولوی جذابمسلام من لنا هستم 20سالمه و الان دوساله با ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "52"☆ویو تهیونگ☆بالاخره آخرین مهمون هم از عمارت رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط