تلاقی بشکوه مه و معمایی

تلاقی بشکوه مه و معمایی
تراکم همه­ ی رازهای دنیایی

به هیچ سلسله­ ی خاکیان نمی­ مانی
تو از کدامین، دنیای تازه می ­آیی؟

عصیر دفتر «حافظ»؟ شراب شیرازی؟
چه هستی آخر؟ کاین گونه گرم و گیرایی؟

تو از قبیله­ ی سوزان آتشی شاید
چنین که سرکش و پاک و بلندبالایی

مرا به گردش صد قصّه می­برد چشمت
تو کیستی؟ ز پری­ های داستان­ هایی؟

شعاع نوری، بر تپه­های روشنِ موج
تو دختر فلقیّ و عروس دریایی

نسیم سبزی، از جلگه­ های تخدیری
گل سپیدی، برآب­ های رویایی

فروغ­باری، خون نظیف خورشیدی
شکوهمندی، روح بزرگ صحرایی

تو مثل خنده ­ی گل، مثل خواب پروانه
تو مثل آنچه که ناگفتنی است، زیبایی

چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟
که جاودانه ­ترین لحظه ­ی تماشایی
دیدگاه ها (۱)

خط قرمز برای من لب توست تو بگویی بمیر میمیرم مطمئن حرف میزنم...

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست و گر خطاست مرا از خطا ابای...

به یاد آن کسی که چشم هایش برده جانم راتفال میزنم هر شب مَفات...

گفت دیده ست مرا؛ این که کجا یادش نیستهمه چیزم شده و هیچ مرا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط