درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی 

درین سرای بی کسی اگر سری در آمدی 
هزار کاروان دل ز هر دری در آمدی 

 ز بس که بال زد دلم به سینه در هوای تو 
 اگر دهان گشودمی کبوتری در آمدی 

 سماع سرد بی غمان خمار ما نمی برد 
 به سان شعله کاشکی قلندری در آمدی

خوشا هوای آن حریف و آه آتشین او 
 که هر نفس ز سینه اش سمندری در آمدی

 یکی نبود ازین میان که تیر بر هدف زند 
دریغ اگر کمان کشی دلاوری در آمدی

 اگر به قصد خون من نبود دست غم چرا 
 از آستین عشق او چون خنجری در آمدی

 فروخلید در دلم غمی که نیست مرهمش 
اگر نه خار او بدی به نشتری در آمدی

 شب سیاه اینه ز عکس آرزو تهی ست
چه بودی ار پری رخی ز چادری در آمدی

 سرشک سایه یاوه شد درین کویر سوخته 
 اگر زمانه خواستی چه گوهری در آمدی

هوشنگ ابتهاج
دیدگاه ها (۱)

با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را در هر بتی که ساخته ام...

بوی بهار می شنوم از صدای تو     نازکتر از گل است گل ِ گونه ه...

ای عشق همه بهانه از توست  من خامشم این ترانه از توست  آن بان...

تا تو با منی زمانه با من استبخت و کام جاودانه با من استتو به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط