تهیونگ آسا را با دقت و آرامش تا اتاقش همراهی کرد. در طول
تهیونگ آسا را با دقت و آرامش تا اتاقش همراهی کرد. در طول مسیر، هیچ کلمهای بین آنها رد و بدل نشد. تهیونگ فقط نگاهی آرام به آسا میانداخت و با هر قدم، احساس میکرد که چیزی در دلش شکسته و یا شاید از نو ساخته میشود.
در همان لحظه، سوزی که به تازگی به همراه تهیونگ به قصر آمده بود، از انتهای راهرو در حال نزدیک شدن بود. چشمهایش وقتی به آسا افتاد، سرش به سمت دیگری برگشت، اما نمیتوانست از حسادت که در دلش شعله میکشید، فرار کند. برای لحظهای، نگاهش را از آنها ندزدید و بیاختیار نزدیکتر شد.
سوزی با نگاهی که هرچند سعی داشت پنهان باشد، اما کاملاً قابل لمس بود، به آسا نگاه کرد. دستان تهیونگ که هنوز دور آسا بود، همانطور که او را به اتاقش میبرد، باعث شد که حسادت در دل سوزی فوران کند. او همیشه به این فکر میکرد که چرا تهیونگ، که همیشه سرد و بیتفاوت به نظر میرسید، اینطور به آسا نزدیک شده است.
سوزی وقتی به اتاق آسا رسید، قدمهایش را آهسته برداشت و صدایش را صاف کرد:
«آسا... تو بهتره مراقب خودت باشی.»
آسا که بهسختی انرژی برای جواب دادن داشت، فقط نگاهی به سوزی انداخت.
«ممنونم... ولی نیازی به نگرانی نیست.»
سوزی با یک لبخند مصنوعی به او نگاه کرد، اما در دلش طوفانی از احساسات پیچیده بود. حسادت و نارضایتی از این که تهیونگ به آسا اینقدر نزدیک شده، تمام وجودش را پر کرده بود.
تهیونگ که متوجه حضور سوزی شده بود، به آرامی نگاهش را از آسا به سوزی انداخت و بیکلام از اتاق بیرون رفت. نگاه سرد و بیاحساس او به سوزی، کافی بود تا سوزی سرش را پایین بیندازد.
او تمام این مدت در سکوت میخواست به تهیونگ نزدیکتر شود، اما حالا میدید که دستان تهیونگ به کسی دیگر تعلق دارد. و این حس، بیشتر از هر چیزی، برای سوزی دردآور بود.
در همان لحظه، سوزی که به تازگی به همراه تهیونگ به قصر آمده بود، از انتهای راهرو در حال نزدیک شدن بود. چشمهایش وقتی به آسا افتاد، سرش به سمت دیگری برگشت، اما نمیتوانست از حسادت که در دلش شعله میکشید، فرار کند. برای لحظهای، نگاهش را از آنها ندزدید و بیاختیار نزدیکتر شد.
سوزی با نگاهی که هرچند سعی داشت پنهان باشد، اما کاملاً قابل لمس بود، به آسا نگاه کرد. دستان تهیونگ که هنوز دور آسا بود، همانطور که او را به اتاقش میبرد، باعث شد که حسادت در دل سوزی فوران کند. او همیشه به این فکر میکرد که چرا تهیونگ، که همیشه سرد و بیتفاوت به نظر میرسید، اینطور به آسا نزدیک شده است.
سوزی وقتی به اتاق آسا رسید، قدمهایش را آهسته برداشت و صدایش را صاف کرد:
«آسا... تو بهتره مراقب خودت باشی.»
آسا که بهسختی انرژی برای جواب دادن داشت، فقط نگاهی به سوزی انداخت.
«ممنونم... ولی نیازی به نگرانی نیست.»
سوزی با یک لبخند مصنوعی به او نگاه کرد، اما در دلش طوفانی از احساسات پیچیده بود. حسادت و نارضایتی از این که تهیونگ به آسا اینقدر نزدیک شده، تمام وجودش را پر کرده بود.
تهیونگ که متوجه حضور سوزی شده بود، به آرامی نگاهش را از آسا به سوزی انداخت و بیکلام از اتاق بیرون رفت. نگاه سرد و بیاحساس او به سوزی، کافی بود تا سوزی سرش را پایین بیندازد.
او تمام این مدت در سکوت میخواست به تهیونگ نزدیکتر شود، اما حالا میدید که دستان تهیونگ به کسی دیگر تعلق دارد. و این حس، بیشتر از هر چیزی، برای سوزی دردآور بود.
- ۷.۱k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط