گرچه پیرم باتو آنقدر جوانمکه نگو

‍ گرچه پیرم باتو آنقدر جوانم که نگو
در کنارت پای تا سر هیجانم که نگو

آمدی کوچه معطر شده از آمدنت
سبزوخُرم شده هرجای جهانم که نگو

هنرِتوست همین تاب وتبِ عاشقی ام
که من آن عاشق بیتاب و توانم که نگو

با دوصد دلبری وعشوه وناز آمده ای...
آنقدَرحک شده ای دردل وجانم که نگو

بعد از این دور نشو ثانیه ای از برِ من
بی تو هرلحظه به حدی نگرانم که نگو

شعرِمن خواندی اگر،پاره کن و دوربریز
که من آن شاعرِبی نام و نشانم که نگو...
دیدگاه ها (۱۰)

غبار غمت از شیشه‌ء قلبم پاک شدنی نیست همانگونه آخرین نگاه اش...

.دلم می خواهدول کنم آدمهای این دنیا راو برمقهوه ی تلخ روزگار...

به احساس تو رو ڪردن غلط بوددلت را ارزو ڪردن غلط بودندیدم در ...

‍ خسته‌ام ، خسته ازاین دل که چرا اینهمه بیتاب است و بیقراری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط