پارت ۴۹:عتیقه فروشی، محل یادآوری خاطرات کودکی

پارت ۴۹:عتیقه فروشی، محل یادآوری خاطرات کودکی
(Rose)
عتیقه فروشی ساکت تر از همیشه بود. سردتر بود. خانم سوک و آقای کیونگ روی صندلی های چوبی و فرسوده ی عتیقه فروشی چشم به در دوخته، نشسته بودند. گویا که منتظر نور چشم شون بودن. مثل همیشه.
از روزی که لیا مرده بود چقدر میگذشت؟ شاید ۱۰ سال. شاید هم ۱۸ سال.
نور چشمی که دست سوک و کیونگ امانت بود، همون ملوری کوچولوی ناز بود.
صدای در عتیقه فروشی فکر ها رو به زمان حال برگردوند. خانم سوک با دیدن سولار لبخندی گرم و مادرانه زد. درست مثل تمام این ۵ سال. اما گویی ته دلش باز هم خالی شد. گویی ته دلش باز هم انتظار برگشت ملوری رو داشت.
"خاله سوک"
صورت سولار، خیس خیس بود. خیس از اشک. از تردید برای دویدن به سمت خاله اش. از احساس ناشناسی که شاید باید بهش میگفت حس خانواده داشتن.
"جان خاله، چیزی شده؟ چرا گریه میکنی نفسم؟"
فقط با دو قدم انگار که پرواز کرده باشه به سمت خانم سوک رفت و او را محکم به آغوش کشید.
خانم سوک، دستی نوازش وارد بر کمرش کشید تا شاید کمی آرام شود.
"هیسس. نفسم چی شده، نمی خوای بهم چیزی بگی، هوم؟"
سولار در تلاش بود جلوی هق هق هاش رو بگیره. در تلاش بود تا بعد از ۲۹ سال نفسی آسوده خاطر بکشه. انگار که اینکار از همون روز اول دشوار بود. انگار نفس کشیدن هم براش پر تقاص بود.
~~~~~~~~~~
مدتی بعد، دیگه صدایی از گریه نبود. صدایی از درد و رنج نبود. فقط یه حس خانواده و شاید، یه خلوت دونفره.
"بیا عزیزکم"
خانم سوک به روی سولار نشست. و تعارف ریزی بابت قهوه و کیکی که آورده بود کرد.
لحظاتی میگذشت که دیگه اون تنش دردناک پیدا کردن خواهر زاده بعد ۲۵ سال از بین رفته بود.
و عتیقه فروشی برای بار دوم، ساکت تر شد. انگار که حالا فقط افکار و خاطرات قدیمی حرف میزدند. انگار که فقط صدای کودکی لیا و سوک، دو خواهری که وابسته ی هم بودن، شنیده میشد.
ناگهان، تصویر محوی در ذهن سوک نقش بست. از خودش، و لیا.
لبخند مادرانه اش رو گرم تر کرد و به سولار که در سکوت به سر میبرد گفت.
"اینجا عتیقه فروشی پدرم بود"
ناگهان سر سولار بالا اومد. شاید از کنجکاوی. شاید هم از شنیدن اسم پدربزرگ اش.
"قبل از اینکه پولدار بشه اینجا زندگی می کردیم. اون بالای عتیقه فروشی، همون اتاق کوچیکی که راجب بهش سوال میکردی، خونه ی قدیمی ما بود. خیلی بزرگ نبود ولی ما توش کلی خاطره داشتیم"
دقیقه های ساعت به سرعت حرکت می کردند. انگار مسابقه ای در راه بود!
همین هم شد که سولار ساعت ها به حرف های سوک گوش داد. تا اینکه ساعت از ۷ شب گذشت.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۸:پاسخ معما(سولار)خسته و کوفته روی میز کارم ولو شدم. پ...

پارت ۴۷:شام خانوادگی(یوجین)از وقتی سولار و تهیونگ دوباره ازد...

پارت ۱۹:بی دقدقه"همان روز بود که متوجه نوری در چشمانش شدم"(س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط