پارت ۳۰
پارت ۳۰
تهسوک از جایش بلند شد. حرکتش آرام بود، اما آنقدر سنگین که انگار زمین زیر پایش ترک میخورد. رزا چند قدم به عقب رفت، اما پایش به لبهی فرش گیر کرد و تعادلش را از دست داد.
تهسوک با صدایی که از خشمِ خالص میلرزید، به سمتش هجوم برد و یقهی لباسش را گرفت و او را به دیوار کوبید.
— کجا بودی؟ با کی بودی؟
رزا که از ترس نفسش بند آمده بود، با لکنت گفت:
— ته… تهسوک، قسم میخورم، فقط پیش خواهرت بودم… زمان از دستم در رفت…
اما تهسوک چیزی نشنید. او در ذهنِ بیمارش، تصویری از رزا و تهیونگ ساخته بود که تمامِ منطقش را از بین برده بود. چشمهایش را ریز کرد و با صدایی که به یک غرشِ حیوان میمانست گفت:
— دروغ نگو! باز رفتی سراغِ اون، نه؟ برای همین بود که از خونه زدی بیرون؟ که بری و با اون خوش بگذرونی؟
رزا با گریه سرش را به طرفین تکان داد:
— نه! تهسوک، قسم میخورم…
ضربه چنان ناگهانی و سنگین به صورتش نشست که رزا برای چند ثانیه همه چیز را سیاه دید. تهسوک بدون اینکه لحظهای درنگ کند، او را روی زمین کشید. او از قبل خیلی عصبی بود، چون چیزی را در خانه جا گذاشته بود و حالا این سوءتفاهم، بهانهی نهایی برای تخلیهی تمامِ سیاهیِ وجودش شده بود.
تهسوک با خشم و بیرحمی شروع به تنبیه کردن او کرد. صدای برخوردِ شلاق با بدنِ رزا در سکوتِ خانه پیچید و هر ضربه، روحِ رزا را تکهتکه میکرد. رزا فقط توانست نالههای بیجان بکند. او در حالی که از دردِ شدید در حال لرزیدن بود، فقط یک سوال در ذهنش میچرخید: “چرا؟ من چه کار کردم؟”
بعد از آن شبِ خونین، تهسوک با نگاهی سرد و بیرحم، رزا را در خانه زندانی کرد. او در را از بیرون قفل کرد و رزا را در میانِ زخمها و تنهایی رها کرد.
رزا در تاریکیِ اتاق، در حالی که بدنش از درد میسوخت، از خودش میپرسید: “تا کی باید اینطوری زندگی کنم؟
تهسوک از جایش بلند شد. حرکتش آرام بود، اما آنقدر سنگین که انگار زمین زیر پایش ترک میخورد. رزا چند قدم به عقب رفت، اما پایش به لبهی فرش گیر کرد و تعادلش را از دست داد.
تهسوک با صدایی که از خشمِ خالص میلرزید، به سمتش هجوم برد و یقهی لباسش را گرفت و او را به دیوار کوبید.
— کجا بودی؟ با کی بودی؟
رزا که از ترس نفسش بند آمده بود، با لکنت گفت:
— ته… تهسوک، قسم میخورم، فقط پیش خواهرت بودم… زمان از دستم در رفت…
اما تهسوک چیزی نشنید. او در ذهنِ بیمارش، تصویری از رزا و تهیونگ ساخته بود که تمامِ منطقش را از بین برده بود. چشمهایش را ریز کرد و با صدایی که به یک غرشِ حیوان میمانست گفت:
— دروغ نگو! باز رفتی سراغِ اون، نه؟ برای همین بود که از خونه زدی بیرون؟ که بری و با اون خوش بگذرونی؟
رزا با گریه سرش را به طرفین تکان داد:
— نه! تهسوک، قسم میخورم…
ضربه چنان ناگهانی و سنگین به صورتش نشست که رزا برای چند ثانیه همه چیز را سیاه دید. تهسوک بدون اینکه لحظهای درنگ کند، او را روی زمین کشید. او از قبل خیلی عصبی بود، چون چیزی را در خانه جا گذاشته بود و حالا این سوءتفاهم، بهانهی نهایی برای تخلیهی تمامِ سیاهیِ وجودش شده بود.
تهسوک با خشم و بیرحمی شروع به تنبیه کردن او کرد. صدای برخوردِ شلاق با بدنِ رزا در سکوتِ خانه پیچید و هر ضربه، روحِ رزا را تکهتکه میکرد. رزا فقط توانست نالههای بیجان بکند. او در حالی که از دردِ شدید در حال لرزیدن بود، فقط یک سوال در ذهنش میچرخید: “چرا؟ من چه کار کردم؟”
بعد از آن شبِ خونین، تهسوک با نگاهی سرد و بیرحم، رزا را در خانه زندانی کرد. او در را از بیرون قفل کرد و رزا را در میانِ زخمها و تنهایی رها کرد.
رزا در تاریکیِ اتاق، در حالی که بدنش از درد میسوخت، از خودش میپرسید: “تا کی باید اینطوری زندگی کنم؟
- ۲۴۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط