من از همون روز اول،

من از همون روز اول،
" نگرانْ" به دنیا اومدم.
نگرانِ گم کردن، نگرانِ از دست دادن.
خوب که نگاه می کنم،
می بینم من همه ی عمرم رو ترسیدم.
بچه که بودم،
از همون اولین روز مدرسه،
نگران گم کردن کیف و دفتر و کلاهم بودم.
هرچی بزرگتر شدم، نگرانیهامم بزرگتر شد.
از یه جایی به بعد نگران آدمایی شدم که هر لحظه می ترسیدم از دستشون بدم. 
آدمایی که بخاطرشون زندگی می کردم. تازه اونجا بود که فهمیدم،
من حتی برای خودمم زندگی نمی کنم.
من هیچوقت نفهمیدم 
وقتی کسی آدم رو ترک می کنه،
تووی ذهنش چی می گذره؟
اینکه آدم تا کجا می تونه یه نفر رو فراموش کنه؟
من تازگیا به نگرانیه عجیبی مبتلا شدم.
نگرانم،
برای از دست دادنِ آدمی که نیست.

نگرانم!
دیدگاه ها (۳)

ک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!خودت که میدانی.....

درد یعنی بزنی دست به انکار خودَت...عاشقش باشی و افسوس گرفتار...

یامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد"جلوی در دانشگاه منتظرتم...تمو...

عضی وقت ها حس میکنم یک نفرمولی جای چند نفر نه، جای چند هزااا...

یاندره سانزو

گاهی زندگی مجبورت می کنه کاری رو انجام بدی که دوست نداری ......

برای دیدن لباس راحتی که نیونگ پوشید برو صفحه بعد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط