می فروشم راحت و عشق ستمگر می خرم

می فروشم راحت و عشق ستمگر می خرم

می دهم روز خوش و آسیب اختر می خرم

ای که باز افکنده ای در تیغ کاه رغبتم

گر متاع غم بود بگشا که اکثر می خرم

در سرشت من قبول شیوهٔ انکار نیست

ساده لوحم هر جه بفروشند یک سر می خرم

ترک جان تلخ کام است و شکر خواب عدم

جام زهری می فشانم، تنگ شکر می خرم

او به خونم گرم و من زین شادمان، کز شکر قتل

صد ره از وی خون خود در روز محشر می خرم

نیست غم کز درد هجران شهپرم بر خاک ریخت

اینک از جبرییل شوقت باز شهپر می خرم

هر متاعی کز نگاهش می خرم در بزم وصل

می نشینم گوشه ای در خود مکرر می خرم

عرفی آوردم متاعی، ترازو کو، غم کجاست

آن متاعی کس مخرد، با جان برابر می خرم

 
#عرفی_شیرازی
دیدگاه ها (۱)

فکر می کنم هنر اصلی هنر فاصله هاست!زیاد نزدیک به هم می سوزیم...

انگشت به لب مانده ام از قاعده ی" عشق " ما " یـــار " ندیده ت...

آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشتکاش در تنها ترین ...

رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا رفتی و خیالت زمانی نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط