پارت
پارت¹⁹
الکس:خب باید چی کار کنیم؟
جولیا:ببین تو مغزت نخوده ولی من که عقلم میرسه میخوام یه کاری کنم هرکاری کنم اون دوتا از هم جدا نمیشن
ساید آنیا و دامیان:
داشتن راه میرفتن که یهو به پسر میاد و میگه:سلام آنیا چطوری
و آنیا رو بقل میکنه قبل از این که دامیان واکنش نشون آنیا گفت:مرسی خوبم مکس
دامیان:شما کی باشی برای چی آنیا رو بقل میکنی ؟؟
آنیا:دامیان دامیان داداش کوچیکمه
دامیان:آهااااااا ببخشید
مکس:آنیا ایشون کی باشن؟
آنیا:دامیان
مکس:آها باشه من فعلا میرم
آنیا:باشه داداش کوچولو برو
زنگ تفریح تموم شده بود:
معلم:بچه ها این زنگ مسابقه ی ورزشی داریم.
بچه ها:بله
معلم:برید توی سالن قبلش لباس ورزشیاتونو بپوشید.
آنیا رفت پرو شرتک گشاد ورزشیشو پوشید با تیشرت ورزشیشو که برای همه ی دختر و پسرا همینطوری بود موهاشم دم اسبی بست و رفت توی سالن.
آنیا به بقیه توجه نمیکرد ولی چشم همه ی پسرا روش بود مخصوصا الکس.
ولی دامیان خوب حواسش به این پسرا بود
توی زنگ ورزش الکس میخواست توپو پرت کنه به آنیا که گفت:آنیا جون توپو بگیر(الکس آنیا را جان صدا کرد به خاطر همین دامیان خیلی عصبانی شد)
آنیا توپو گرفت و گل آخرو زد.
زنگ تفریح:
آنیا و بکی رفته بودنند از بوفه بستنی بگیرند و رفتند نشستند یه جا .
بکی:خب آنیا نگفتی دیدی حرف من واقعی شد شما دوتا به هم میرسیدیند آخر سر
آنیا:آره حرف تو شد
سر زنگ کلاس:
معلم: بچه ها یه دانش آموز جدید داریم به ایم دیوید
ذهن دیوید:اون مو صورتیه چقدر خوشگله اونو برای خودم میکنمش.
آنیا ذهن دیویدو خوند و توی ذهنش گفت:الکس و جولیا بس نبودنند دیویدم اضافه شد. 🫤
الکس:خب باید چی کار کنیم؟
جولیا:ببین تو مغزت نخوده ولی من که عقلم میرسه میخوام یه کاری کنم هرکاری کنم اون دوتا از هم جدا نمیشن
ساید آنیا و دامیان:
داشتن راه میرفتن که یهو به پسر میاد و میگه:سلام آنیا چطوری
و آنیا رو بقل میکنه قبل از این که دامیان واکنش نشون آنیا گفت:مرسی خوبم مکس
دامیان:شما کی باشی برای چی آنیا رو بقل میکنی ؟؟
آنیا:دامیان دامیان داداش کوچیکمه
دامیان:آهااااااا ببخشید
مکس:آنیا ایشون کی باشن؟
آنیا:دامیان
مکس:آها باشه من فعلا میرم
آنیا:باشه داداش کوچولو برو
زنگ تفریح تموم شده بود:
معلم:بچه ها این زنگ مسابقه ی ورزشی داریم.
بچه ها:بله
معلم:برید توی سالن قبلش لباس ورزشیاتونو بپوشید.
آنیا رفت پرو شرتک گشاد ورزشیشو پوشید با تیشرت ورزشیشو که برای همه ی دختر و پسرا همینطوری بود موهاشم دم اسبی بست و رفت توی سالن.
آنیا به بقیه توجه نمیکرد ولی چشم همه ی پسرا روش بود مخصوصا الکس.
ولی دامیان خوب حواسش به این پسرا بود
توی زنگ ورزش الکس میخواست توپو پرت کنه به آنیا که گفت:آنیا جون توپو بگیر(الکس آنیا را جان صدا کرد به خاطر همین دامیان خیلی عصبانی شد)
آنیا توپو گرفت و گل آخرو زد.
زنگ تفریح:
آنیا و بکی رفته بودنند از بوفه بستنی بگیرند و رفتند نشستند یه جا .
بکی:خب آنیا نگفتی دیدی حرف من واقعی شد شما دوتا به هم میرسیدیند آخر سر
آنیا:آره حرف تو شد
سر زنگ کلاس:
معلم: بچه ها یه دانش آموز جدید داریم به ایم دیوید
ذهن دیوید:اون مو صورتیه چقدر خوشگله اونو برای خودم میکنمش.
آنیا ذهن دیویدو خوند و توی ذهنش گفت:الکس و جولیا بس نبودنند دیویدم اضافه شد. 🫤
- ۱.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط