جدیدا شایعه ای بین مردم به راه افتاده...
جدیدا شایعه ای بین مردم به راه افتاده...
داستان پرنسس و شیطان چیه؟
روزی روزگاری در سرزمینی دور شاهدختی زندگی میکرد که زندانی شده بود. مدت ها جیزی برای خوردن نداشت اما مقابله میکرد،شاهدخت کم کم نسبت به همه انسان ها حس نا امیدی پیدا کرد،سرد شد... قلب شاهدخت یخ زد،از بین رفت... اون کم کم روانش رو نابود کرد، پرنسس تبدیل به خود شیطان شده بود،پرنسسی که اوایل می گفت:
_من شاهدختم، مطمئن باشید همه دنبال من میگردند.
_من اهمیت دارم
_من وارث تاج و تختم.
اما بعد ها فهمید این حرف ها برای فریب دادن خودش بوده است، چشمانش بی احساس شد،خنده هایش دیوانه وار شد و جسمش از سنگ... او درد را حس نمیکرد چون دیگر هیچ احساسی نداشت. هیچ حسی...
ا.ت در ماشین رو باز کرد و سوار شد.
ا.ت: همه اش چرته سانزو،جز تو کسی حریف من نمیشه. اینا هیچی نیستن همه اش برنده میشم،حوصله ام سر رفت.
سانزو: یکم مستقیم تر درخواست کن بیام باهات بازی کنم.
ا.ت: آره دیگه پاشو بیا وگرنه خود دانی...
سانزو: حالا که تهدیدم کردی از تو این ماشین جم نمیخورم
ا.ت اعصابش به هم میریزه.
ا.ت: پس حداقل برو به مقر فرماندهی،حوصله دستورات مایکی رو ندارم ولی مجبورم دیگه.
سانزو به سمت مقر فرماندهی گاز میده و حرکت میکنن.
کمی بعد:
ا.ت: قبول نمیکنم مایکی،چرا باید به خاطر کار با یکی وارد رابطه بشه؟ به هیچ وجه قابل قبول نیست... حداقل نه برای من.
مایکی: تو فقط یک سال همکارش بودی،شما فقط همکارید بیشتر از اینه.
ا.ت: درسته ولی...
مایکی روش رو برمیگردونه ک میره سمت اتاقش: پس سانزو،اون دختره رایدن رو به خودت میسپارم.
اولین روزی که معرفی رایدن بود داخل مهمونی بودن ا.ت لیوان اول رو سر میکشه و محکم میزنه روی میز
ا.ت: لعنت،یه لیوان دیگه بریز.
ا.ت عصبانیه،این که از سانزو جدا بشه غیر ممکنه،اون دختره رایدن رو میکشه و بعد برمیگرده به سانزوی عزیزش،سانزو نباید به خاطر اطلاعاتی که ممکنه اینجوری از رایدن به دست بیاره ا.ت رو کنار بزاره... از کی ا.ت قلبش رو به سانزو تقدیم کرده بود؟ از کی به قدری نزدیک شدن که اینقدر برای ا.ت مهم شده؟ کمی دور تر تو اون مهمونی،به عشقش خیره شده بود... فقط به لب دادن عشقش و اون دختره هرزه از دور نگاه میکرد و نمی تونست هیچ کاری بکنه،فقط زیر لب زمزمه میکرد: لعنتی
بعد از اینکه پرنسس تمام نگهبان ها رو کشت و داشت اونجا زندگی میکرد چند روزی گذشت و بعد صدای در اومد؛ اینجوری: تق تق تققق تتقق تق پرنسس در را که باز کرد با شیطان رو به رو شد،شیطان چه چیزی از یک پرنسس می خواست؟ چه چیزی؟ خب پیشنهاد وسوسه بر انگیزی بود،اما بعد ها می گوید:((کاش آن روز دست شیطان را رد میکردم.))
داستان پرنسس و شیطان چیه؟
روزی روزگاری در سرزمینی دور شاهدختی زندگی میکرد که زندانی شده بود. مدت ها جیزی برای خوردن نداشت اما مقابله میکرد،شاهدخت کم کم نسبت به همه انسان ها حس نا امیدی پیدا کرد،سرد شد... قلب شاهدخت یخ زد،از بین رفت... اون کم کم روانش رو نابود کرد، پرنسس تبدیل به خود شیطان شده بود،پرنسسی که اوایل می گفت:
_من شاهدختم، مطمئن باشید همه دنبال من میگردند.
_من اهمیت دارم
_من وارث تاج و تختم.
اما بعد ها فهمید این حرف ها برای فریب دادن خودش بوده است، چشمانش بی احساس شد،خنده هایش دیوانه وار شد و جسمش از سنگ... او درد را حس نمیکرد چون دیگر هیچ احساسی نداشت. هیچ حسی...
ا.ت در ماشین رو باز کرد و سوار شد.
ا.ت: همه اش چرته سانزو،جز تو کسی حریف من نمیشه. اینا هیچی نیستن همه اش برنده میشم،حوصله ام سر رفت.
سانزو: یکم مستقیم تر درخواست کن بیام باهات بازی کنم.
ا.ت: آره دیگه پاشو بیا وگرنه خود دانی...
سانزو: حالا که تهدیدم کردی از تو این ماشین جم نمیخورم
ا.ت اعصابش به هم میریزه.
ا.ت: پس حداقل برو به مقر فرماندهی،حوصله دستورات مایکی رو ندارم ولی مجبورم دیگه.
سانزو به سمت مقر فرماندهی گاز میده و حرکت میکنن.
کمی بعد:
ا.ت: قبول نمیکنم مایکی،چرا باید به خاطر کار با یکی وارد رابطه بشه؟ به هیچ وجه قابل قبول نیست... حداقل نه برای من.
مایکی: تو فقط یک سال همکارش بودی،شما فقط همکارید بیشتر از اینه.
ا.ت: درسته ولی...
مایکی روش رو برمیگردونه ک میره سمت اتاقش: پس سانزو،اون دختره رایدن رو به خودت میسپارم.
اولین روزی که معرفی رایدن بود داخل مهمونی بودن ا.ت لیوان اول رو سر میکشه و محکم میزنه روی میز
ا.ت: لعنت،یه لیوان دیگه بریز.
ا.ت عصبانیه،این که از سانزو جدا بشه غیر ممکنه،اون دختره رایدن رو میکشه و بعد برمیگرده به سانزوی عزیزش،سانزو نباید به خاطر اطلاعاتی که ممکنه اینجوری از رایدن به دست بیاره ا.ت رو کنار بزاره... از کی ا.ت قلبش رو به سانزو تقدیم کرده بود؟ از کی به قدری نزدیک شدن که اینقدر برای ا.ت مهم شده؟ کمی دور تر تو اون مهمونی،به عشقش خیره شده بود... فقط به لب دادن عشقش و اون دختره هرزه از دور نگاه میکرد و نمی تونست هیچ کاری بکنه،فقط زیر لب زمزمه میکرد: لعنتی
بعد از اینکه پرنسس تمام نگهبان ها رو کشت و داشت اونجا زندگی میکرد چند روزی گذشت و بعد صدای در اومد؛ اینجوری: تق تق تققق تتقق تق پرنسس در را که باز کرد با شیطان رو به رو شد،شیطان چه چیزی از یک پرنسس می خواست؟ چه چیزی؟ خب پیشنهاد وسوسه بر انگیزی بود،اما بعد ها می گوید:((کاش آن روز دست شیطان را رد میکردم.))
- ۱۷۶
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط