بالاخره یه شب خودمو بر میدارم میبرم تو یه کلبه ی چوبی و

بالاخره یه شب ؛ خودمو بر میدارم میبرم تو یه کلبه ی چوبی وسط یه جنگل آروم بدون هیچ فکر و خیال یا دغدغه ای ،
بدون آدمی ...
طوری غرق سکوتِ شب میشم که غصّه هام یادم بره ،
خودمو بغل میکنم ، نوازشش میکنم
و چشم از ستاره های آسمون بر نمیدارم ،
نفس میکشم ،
زندگی میکنم ،
زِ غوغای جهان فارغِ فارغ ..
دیدگاه ها (۱)

بسم الله الرحمن الرحیم

پدرخوانده_قسمت پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط