بالاخره یه شب ؛ خودمو بر میدارم میبرم تو یه کلبه ی چوبی و

بالاخره یه شب ؛ خودمو بر میدارم میبرم تو یه کلبه ی چوبی وسط یه جنگل آروم بدون هیچ فکر و خیال یا دغدغه ای ،
بدون آدمی ...
طوری غرق سکوتِ شب میشم که غصّه هام یادم بره ،
خودمو بغل میکنم ، نوازشش میکنم
و چشم از ستاره های آسمون بر نمیدارم ،
نفس میکشم ،
زندگی میکنم ،
زِ غوغای جهان فارغِ فارغ ..
دیدگاه ها (۱)

سلام خوشگلاااااا ... حالتون چطوره ؟ 😀۳۰۰ تاییمون مبااااارک ع...

وقتی گفته بودن باید جداشید

The Beauty of blindness 🦯🕶️Part 1️⃣1️⃣ آدوینبعد از کشیدن نقش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط