عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۱۳

ویو املیا
بعد از تموم شدن رسومات ازدواج تهیونگ به همراه پدرم و پادشاه انگلیس برای صحبت با بقیه مهمانان رفتن نمیدونم چرا از لحظه ازدواج نگاه های تهیونگ سرد شد .لباسم رو بالا گرفتم و شروع کردم دورتادور سالن رو گشتم هرکی منو میدید بهم تبریک میگفت چندی نگذشت که آلیا اومد و بهم گفت

*بانوی من بهتره به اتاقتون بریم

+باشهه

گوشه لباسم رو گرفتم و جلوتر از آلیا از سالن خارج شدم مدتی بعد وارد اتاقم شدم و روی تختم نشستم ...آلیا با لباسی که روی دستش بود اومد جلوم

*بانوی من بهتره لباستون رو عوض کنین ........بانوی من بعد از اتمام مهمونی ........ش...شما همراه با پادشاه وملکه انگلیس و همسرتون به انگلیس می‌روید

سرم رو اورد بالا و با چشمای پر از اشک گفتم

+توام همراه من میای دیگه نه؟

×ن...نه بانوی من

+مگه تو ندیمه من نیستی باید باهام بیایی دیگه .....اونجا کی قرار برام خدمت کنه هاا ( بغض)

×بانوی من ...من الانشم برای خدمت به بانو سورا ( خواهر ناتنی املیا ) انتخاب شدم

با حرفش اشک از چشمام ریخت و با همون حالات باهاش حرف میزدم

+ولی....من...من هنوز بچه ام هق هق هق.....میترسم ...میترسم برم ( گریه کنان)

آلیا اومد سمتم و بغلم کرد و با بغض گفت

*بانوی من شما قوی ترین دختری هستین که من به عمرم دیدم( بغض )

ولی همچین توی بغلش گریه میکردم
............
دیدگاه ها (۷)

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۱۴ویو املیا ساعت ها گذشت و مراسم ت...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید اول لباس املیا اسلاید دوم قصر انگ...

اسلاید اول و دوم لباس عروسی املیا اسلاید سوم لباس تهیونگ اسل...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۲فلش بک به فردا صبح هیاهوی جشن عرو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۷ ویو راوی همینطوری که املیا از پ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۱ویو تهیونگ تقريبا ساعت ۱ شب بود ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط