رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 24

تهیانگ: به ماشین تکیه داده بود... قفل ماشین و زدم و نشستم پشت فرمون اونم در جلو رو باز کرد و نشست.. ابروی بالا انداختم... عقب نمیشینی
تارا: خودت گفتی از این به بعد جلو بشینم
تهیانگ: ولی قبلا از لج منم شده میرفتی عقب
تارا: تکیه مواز صندلی گرفتم و سمتش چرخیدم... انقدر دوس داری راننده تاکسیم باشی... لبخند دندون نما
تهیانگ: پوکر فیس... چرا زبونت دو دقیقه ناقص نمیشه
تارا: دوباره به صندلی تکیه دادم... دلش نمیخاد مشکل داری
تهیانگ: اره خیلی مشکل دارم
تارا: مشکل خودته به من هیچ ربطی نداره
تهیانگ: اتفاقا به تو خیلی ربط داره
تارا: چرا دقیقا
تهیانگ: سمت چرخیدم و سمت گوشش خم شدم یه دستمو روی فرمون گذاشتم و لب زدم... چون اون موقعه این دوتا تیکه گوشت صورتی رو برات کبود میکنم رفتم عقب و بهش چشمک زدم
تارا: حرصی.. خاستم بزنمش ولی جفت دستامو گرفت و به صندلی چسبوندتم... ولم کن
تهیانگ: میدونی... این روزا رفتارم دست خودم نیست... دلم میخاد نزدیکت باشم و نمیدونم چرا... پس بهتره مراقب باشی... چون ممکنه هم یکاری دست تو بدم هم دست خودم... خم شدم سمت صورتش.. گرفتی که چی میگم... صورتشو سمت راست چرخوند تا از صورتم فاصله بگیره ولی گردن سفیدش بیشتر خود نمایی کرد و بوی جادویی بدنش پیچید زیر بینیم
تارا: از اینکه انقدر بهم نزدیک بود هم میترسیدم هم احسای عجیبی میگرفتم... بعضی وقتا میخاستم حرصشو از قصد در بیارم ولی این اواخر بدجور حالمو میگیره همش پیشش کم میارم... اروم اب دهنمو قورت دادم... میشه بری کنار.. مثلا قرار بود ببریم خرید
تهیانگ: تو دلم نیشخندی زدم... دستاشو ول کردمو بدون حرفی ماشینو روشن کردم و از عمارت زدم بیرون.. دوتا ماشین از افرادم اسکورتمون کرده بودن... سمت پاساژ میرفتم...
تارا: به بیرون نگاه میکردم... داغی نفساشو هنوز رو پوست گردنم حس میکردم و گُر میگرفتم... من چم شده دقیقا چرا وقتی بهم نزدیک میشه مثل قبلا وحشی بازی در نمیارم و رامش میشم.. از این رفتارام خوشم نمیومد

« پنجاه دقیقه بعد»

تهیانگ: وقتی رسیدیم پاساژ ماشینو نگه داشتم سویچ و برداشتم و پیاده شدم و کنار تارا وایستادم چن لحظه بعدم ماشینای اسکورتم نگه داشتن و افراد پیاده شدن... سویچ و پرت کردم سمت نگهبان جلوی در ورودی پاساژ و سویچ و توی هوا گرفت... ماشینو ببر تو پارکینگ... بدون هیچ حرف اضافه ای چشمی گفت تعظیم کرد و رفتم سمت ماشینم... همزان با تارا وارد پاساژ شدیم

تارا: با دیدن همچین پاساژی اونم تو توکیو فکم چسبیده بود به سرامیکای کف پاساژ انقدر بزرگ بود و سلطنتی و باشکوه که زبونت بند میومد پنج طبقه بود روی راهنمای پاساژ نوشته بود و هر طبقه مختص یه چیز راجب لباس بود طبقه همکفش مخصوص لباسای لش و راحتی بود طبقه دوم مخصوص لباس بیرونی و رسمی طبقه سوم لباسای مجلسی و لباسای که مناسب مهمونی هستن طبقه جهارم مخصوص لباس زیر بود و طبقه اخرشم مال کیف و کفش و جواهراتو وسایل تزئینی بود... درحال فیض بردن از پاساژ به اون باشکوهی بودم که صداشو شنیدم....


ندید بدید بازی نیار دخترم سنگین باش🥸😂
دیدگاه ها (۰)

# رز _ سیاه PART _ 25 تهیانگ: مگس نره تو دهنت... اگه دید زدن...

# رز _ سیاه PART _ 26 تارا: داشتم تو ذهنم دختره رو با انواع ...

# رز _ سیاه PART _ 23تارا: ساعت نزدیک ۶ بود... از رو تخت بلن...

بی تی اس فن کنسللللل!!؟ 🤨🔪شرمنده رفقا کسی که تایپش بی تی اسه...

عشق بی پایان من

بیب من برمیگردمپارت :74بعد از خشک کردن موهام یه دست لباس منا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط