ButYou

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌
#P‌a‌r‌t‌¹⁸

وقتی بیدار شدم توی جنگل بزرگی بودم....
قدم کوتاه تر شده بود....
توی آینه‌ی شکسته و خرد شده‌ی کنار درخت خودم رو دیدم....
من خواب بودم؟؟؟؟
یعنی چی؟
م...من د...دارم خ...ودمو گرگ میبین...م؟؟؟
من همیشه از گرگا وحشت و بهشون فوبیا داشتم...
یه گرگ با بوی آشنا با یه تیکه پارچه توی دهنش سمتم اومد....
اومد سمتم....
تا بهم رسید فرار کردم و با تمام سرعتم در رفتم.....
روی تپه ای بودم و همونطور که داشت میومد سمتم عقب رفتم و پرت شدم پایین....
وقتی چشمامو باز کردم موهام رو دیدم و تونستم لمسشون کنم....
اون گرگ داشت با سرعت کمی اومد پیشم و تا چند قدمیم بود....
با خودم نگاهی کردم و دیدم چیزی تنم نیست.....
اومد و پارچه رو انداخت روی تنم...
پارچه رو سفت چسبیدم و همونطور که روی زمین نشسته بودم آروم آروم میرفتم عقب...
خودشو به انسان تبدیل کرد....
اما لباس داشت.....
چهره‌ش رو دیدم....
دیدگاه ها (۰)

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌¹⁹+ته....تهیو...تهیونگ؟-مشکلی نیست....

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌²⁰-جایی که تمام اجدادمون اینجا گرگش...

سلام قشنگای منچطورین؟عیدتون مبارکککک😁🥰😍به عنوان عیدی براتون ...

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌¹⁷بعد از دو هفته دیگه به شرایطم عاد...

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و منو رسوند خونه خودم نه خونه ...

نام فیک: عشق مخفیPart: 55/فردا/ویو ات*صبح با صدای مادرم و بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط