انبوه خاطرات شما مانده بود و من

انبوه خاطرات شما مانده بود و من
شب بود و بغض قافیه ها مانده بود و من
بر ساحل خیال غزلهای کوچکم
انگار رد پای خدا مانده بود و من
تنهاترین ستاره ی شب بودم و دریغ
از شب فقط ستاره ی ما مانده بود و من!
هی واژه واژه چشم تو را می نوشتم و
انگار چشمهای تو جا مانده بود و من-
- در آن سیاهی پر از آشوب شعرناک
هی می گریستم که جفا مانده بود و من
من نوعروس خانه ی مردی شدم که رفت
بر دستهام رد حنا مانده بود و من
با صد هزار حسرت و اندوه رفتنت
لب بسته بودم ... آه حیا مانده بود و من
من مانده بودم و من ِمن با تمام تو
با جای خالی ات... که عزا مانده بود و من
از آن زنی که دشت شقایق به سینه داشت
تنها دو بافه موی رها مانده بود و ...من!
دیدگاه ها (۶)

چه‌قدر بغض بخوانم، سکوت بنویسم؟ چه‌قدر حرف دلم را منوط بنویس...

گرچه از چشم من این حال دلم می خوانیمن نگویم سخنی چون تو خودت...

دو سه خط وصف تو گفتن ، چه گناهی دارد ؟؟ در خیالات تو خفتن ،...

کاش میشد با نگاهم همسفر باشی عزیزدر دل آغوش گرمم شعله ور باش...

صحبت با سوکاسا

فاصله ای به اندازه یک نگاه پارت دوم | همون نگاه لعنتیتمام طو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط