## **پارت ۸: آوای آینده و لبخندهای کوچک**👇🏻

## **پارت ۸: آوای آینده و لبخندهای کوچک**👇🏻

زمان به سرعت می‌گذشت و فصل‌ها رنگ عوض می‌کردند. عمارت مجلل خانواده‌ی هیون‌جین دیگر آن سکوت سرد و سنگین گذشته را نداشت. حالا صدای خنده، موسیقی و گاهی اوقات، حتی شیطنت‌های تارا، در راهروهایش می‌پیچید. هیون‌جین، که حالا با لبخندهای واقعی‌اش، چهره‌ای کاملاً متفاوت پیدا کرده بود، هر روز بیشتر از روز قبل عاشق تارا می‌شد.

یک روز عصر، وقتی تارا مشغول طراحی لباسی جدید بود، هیون‌جین از پشت سر او را در آغوش گرفت و گونه‌اش را بوسید.

"داری با اشتیاق کار می‌کنی. انگار که داری دنیا رو نجات می‌دی."

تارا خندید و قلمش را کنار گذاشت.
"نه، فقط دارم یه لباس طراحی می‌کنم. برای یه مراسم خاص."

هیون‌جین با تعجب پرسید:
"مراسم خاص؟ چه مراسمی؟"

تارا با لبخندی مرموز گفت:
"فکر کنم به زودی خبرش رو می‌شنوی."

چند روز بعد، هیون‌جین با نامه‌ای روبرو شد که از طرف خواهرش، میرا، برایشان فرستاده شده بود. نامه حاوی یک دعوت‌نامه بود: یک نمایشگاه هنری بزرگ که میرا قرار بود در یکی از معتبرترین گالری‌های شهر برگزار کند. اما نکته‌ی جالب‌تر، در انتهای نامه بود: میرا در کمال تعجب، از هیون‌جین و تارا خواسته بود که در این نمایشگاه، به عنوان مدل‌های افتخاری، یکی از لباس‌های طراحی شده توسط تارا را به تن کنند!

هیون‌جین با حیرت به تارا نگاه کرد.
"این مراسم خاص تو بود؟"

تارا با خوشحالی سر تکان داد.
"می‌خواستم سورپرایزت کنم. میرا هم خیلی کمک کرد."

هیون‌جین لبخندی زد و تارا را در آغوش گرفت.
"فوق‌العاده است! البته که می‌آییم. من حتی اگه مجبور بشم تو لباس پری دریایی هم ظاهر بشم، این کار رو می‌کنم، فقط برای اینکه تو رو خوشحال ببینم."

تارا خندید.
"نترس، لباس پری دریایی نیست. ولی خیلی شیک و خاصه. امیدوارم خوشت بیاد."

***

روز نمایشگاه فرا رسید. گالری پر از جمعیت بود. نورپردازی‌ها هنرمندانه بود و آثار میرا، که حالا با حمایت هیون‌جین، بسیار قوی‌تر و خلاقانه‌تر شده بودند، همه را مجذوب خود کرده بود. هیون‌جین در یکی از لباس‌های طراحی شده توسط تارا، که ترکیبی از پارچه‌های ابریشمی و مخمل بود و با طرح‌های ظریف گلدوزی شده بود، بسیار چشمگیر به نظر می‌رسید. تارا نیز در لباسی هماهنگ، با طرحی زنانه و در عین حال مدرن، در کنار او درخشید.

آن‌ها وقتی در میان جمعیت قدم می‌زدند، نگاه‌های تحسین‌آمیز زیادی را به سمت خود جلب می‌کردند. هیون‌جین دست تارا را گرفت و با صدایی که از خوشحالی می‌لرزید، گفت:
"من چقدر خوش‌شانسم که تو رو دارم."

تارا به او نگاه کرد و لبخند زد.
"من هم همینطور."

میرا با دیدن هیون‌جین و تارا، با خوشحالی به سمتشان آمد.
"وای! باورم نمی‌شه! شما دو نفر فوق‌العاده‌اید! انگار که از یه دنیای دیگه اومدید."

هیون‌جین به میرا گفت:
"این همه موفقیتت رو مدیون تلاش خودته. تارا هم فقط کمک کرده تا هنر واقعی تو بهتر دیده بشه."

میرا با لبخندی از رضایت، به خواهر و برادر ناتنی‌اش نگاه کرد.
"ممنونم. واقعاً ازتون ممنونم."

***

چند ماه بعد، خبر هیجان‌انگیز دیگری عمارت را پر کرد. تارا، پس از ماه‌ها تلاش و همکاری با هیون‌جین، موفق شده بود اولین مجموعه لباس‌های خود را تحت یک برند جدید، روانه بازار کند. هیون‌جین در راه‌اندازی این برند، حمایت مالی و معنوی کاملی از تارا کرده بود.

اولین فروشگاه آن‌ها در یکی از خیابان‌های شلوغ شهر افتتاح شد. هیون‌جین، میرا و حتی پدرشان، با افتخار در کنار تارا ایستاده بودند. افتتاحیه بسیار باشکوه بود و مردم با استقبال گرمی از طرح‌های خلاقانه‌ی تارا، باعث دلگرمی او شدند.

در پایان روز، وقتی غرفه نمایش داده شده از مهمانان خالی شد، هیون‌جین تارا را در آغوش گرفت.
"باورم نمی‌شه. تو داری واقعاً یه امپراطوری مد می‌سازی."

تارا با چشمانی پر از اشک شوق گفت:
"فقط به خاطر تو. تو به من قدرت دادی."

هیون‌جین او را بوسید.
"ما به هم قدرت می‌دیم. و این تازه اولشه."

او به شکم برجسته‌ی تارا اشاره کرد.
"به نظرم، باید یه سری لباس‌های کوچولو هم برای اعضای جدید خانواده طراحی کنیم."

تارا با تعجب و سپس با خوشحالی خندید.
"هیون‌جین! تو... تو مطمئنی؟"

"البته که مطمئنم. فکر می‌کنی می‌تونم بدون تو زندگی کنم؟ یا بدون بچه‌های تو؟"

آن شب، وقتی زیر نور ستاره‌ها در بالکن ایستاده بودند، هیون‌جین بازوی تارا را گرفت و گفت:
"می‌دونی، زمانی فکر می‌کردم احساسات فقط مانع راه هستن. ولی حالا می‌دونم که اونا دلیل زندگی هستن. و تو، تو دلیل همه‌ی این احساسات خوشبختی هستی."

_________________________________________________
ادامش تو کامنتا👆🏻
دیدگاه ها (۱)

## **پارت ۹: آوای زمزمه‌های زندگی**👇🏻خورشیدِ صبح، با مهربانی...

## **پارت ۱۰: پژواک خنده‌ها و گام‌های کوچک**شبنم صبحگاهی، هن...

## **پارت ۷: روزهای روشن در عمارت**👇🏻صبح با نور ملایم آفتاب ...

خوبب بچه ها اون دو برنامه سمت چپ اولی میتونی آهنگ کاور کنی و...

پارت ۳: اولین صبح و سایه‌ی میرا👇🏻…آیا راهی برای فرار از این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط