#درخواستی_سونگمین
#درخواستی_سونگمین
وقتی بدون اجازش رفتی بار....
نورهای نئونیِ بنفشِ بار، روی صورت سونی میرقصید(سونی همون ا.ت عه گفتم اسم بذارم قشنگتر میشه). صدای موسیقی بلند بود و سونی، غرق تو فضای شلوغ، حتی متوجه نشد که چطور زمان از دستش در رفته.
سونگمین، در حالی که کتِ مشکیاش رو با خستگی روی صندلی چرمیِ ورودیِ آپارتمان انداخت، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. یک روز طولانی تو کمپانی، تمرینهای طاقتفرسا و ضبطهای بیوقفه؛ تنها چیزی که میخواست، بغل گرفتن سونی و گم شدن تو آرامش خونهشون بود. اما وقتی نگاهش به فضای تاریک و ساکتِ نشیمن افتاد، اخمی ظریف بین ابروهایش نشست.
خونه خالی بود. تلفنش رو درآورد. سه تماسِ بیپاسخ از طرف اون، و آخرین پیامِ سونی:«دارم میرم بیرون یه چرخی بزنم.»
ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود. قلب سونگمین از خستگی به خشم تبدیل شد. اون هیچوقت آدمِ کنترلگری نبود، اما سونی... سونی برای اون بود، فقط برای اون. و حالا این چرخ زدن بیاجازه، خونش رو به جوش آورد.
وقتی درِ خونه با صدای محکمی باز شد، سونی با لبخندی که هنوز از مستیِ خفیفِ بار روی لبش بود، وارد شد. اما با دیدن سونگمین که تکیه داده به دیوارِ ورودی، با چهرهای که نوری از روش برداشته نمیشد، لبخندش خشک شد.
سونگمین قدمی به جلو برداشت. سایهاش تمومِ راهروی ورودی رو پر کرد. صداش بم و لرزان از کنترلِ خشم بود...
سونگمین: کجا بودی؟!
سونی سعی کرد بیخیال باشه.
سونی: فقط... فقط رفتم بار، یکم خوش بگذرونم...
قبل از اینکه جمله تموم شه، سونگمین مچ دستش رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید، طوری که کمر سونی به دیوارِ سرد برخورد کرد. دستِ دیگهی سونگمین، موهای سونی رو گرفت و سرش رو کمی عقب برد تا دسترسی کاملی به گردنش داشته باشه.
سونگمین: کی بهت اجازه داد بدون من بری بیرون؟!
سونی لرزید، اما نه از ترس، بلکه از فشارِ خواستنیِ بدن سونگمی. سونگمین دندونهاش رو روی پوستِ حساسِ گردن سونی فشرد و با شدتی که مالکیتش رو فریاد میزد، بوسهای خشن و عمیق روی رگِ گردنش گذاشت. سونی نالهای کوتاه کرد و دستش را روی بازوی سفتِ سونگمین گذاشت.
سونگمین سرش رو بالا آورد، چشمهاش در نورِ کمِ راهرو مثل گرگ میدرخشید.
سونگمین: اونجا... اونایی که بهت نگاه کردن... اونایی که جرات کردن بوی عطرِ منو روی تنت حس کنن...
دوباره سمت گردنش رفت، این بار محکمتر که جایِ سرخی رو روی پوستِ سفیدش گذاشت. این یه کیس مارک ساده نبود؛ یک مُهرِ مالکیت بود که میگفت... این زن برای منه...
سونی نفسنفس میزد. سونگمین پیشونی اش رو به پیشونی اون چسبوند، لبهاش هنوز خیس از بوسههایی بود که روی گردن و ترقوهی سونی کاشته بود.
سونگمین: دفعهی بعد...(زمزمه کرد و لبش رو به لبهای سونی کوبید، بوسهای تند و تهاجمی که مزهی حسادت و اشتیاق میداد) اگر بخوای بری... فقط تویِ بغلِ منی. هیچکسِ دیگهای نباید بتونه حتی بهت نگاه کنه. فهمیدی؟!
سونی فقط تونست سرش رو به نشونه موافقت تکون بده، در حالی که سونگمین دوباره لبهاش به لبهای اون فقل کرد اون رو با خودش به سمت اتاقخواب کشوند. امشب، سونگمین قرار نبود بذاره سونی حتی یه لحظه فراموش کنه که متعلق به چه کسی عه.
خب نانازاااا اینم درخواست یکی از شما فرشته ها بود ولی نمیدونم چرا دیگه کامنتش رو گیر نیاوردم که به خودش اطلاع بدم درخواستیش رو گذاشتم امیدوارم بببینه و خوشش بیاد🎀🌕
اگر هم بد شده ببخشیددد😭😭😭
وقتی بدون اجازش رفتی بار....
نورهای نئونیِ بنفشِ بار، روی صورت سونی میرقصید(سونی همون ا.ت عه گفتم اسم بذارم قشنگتر میشه). صدای موسیقی بلند بود و سونی، غرق تو فضای شلوغ، حتی متوجه نشد که چطور زمان از دستش در رفته.
سونگمین، در حالی که کتِ مشکیاش رو با خستگی روی صندلی چرمیِ ورودیِ آپارتمان انداخت، چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید. یک روز طولانی تو کمپانی، تمرینهای طاقتفرسا و ضبطهای بیوقفه؛ تنها چیزی که میخواست، بغل گرفتن سونی و گم شدن تو آرامش خونهشون بود. اما وقتی نگاهش به فضای تاریک و ساکتِ نشیمن افتاد، اخمی ظریف بین ابروهایش نشست.
خونه خالی بود. تلفنش رو درآورد. سه تماسِ بیپاسخ از طرف اون، و آخرین پیامِ سونی:«دارم میرم بیرون یه چرخی بزنم.»
ساعت از ۲ نیمه شب گذشته بود. قلب سونگمین از خستگی به خشم تبدیل شد. اون هیچوقت آدمِ کنترلگری نبود، اما سونی... سونی برای اون بود، فقط برای اون. و حالا این چرخ زدن بیاجازه، خونش رو به جوش آورد.
وقتی درِ خونه با صدای محکمی باز شد، سونی با لبخندی که هنوز از مستیِ خفیفِ بار روی لبش بود، وارد شد. اما با دیدن سونگمین که تکیه داده به دیوارِ ورودی، با چهرهای که نوری از روش برداشته نمیشد، لبخندش خشک شد.
سونگمین قدمی به جلو برداشت. سایهاش تمومِ راهروی ورودی رو پر کرد. صداش بم و لرزان از کنترلِ خشم بود...
سونگمین: کجا بودی؟!
سونی سعی کرد بیخیال باشه.
سونی: فقط... فقط رفتم بار، یکم خوش بگذرونم...
قبل از اینکه جمله تموم شه، سونگمین مچ دستش رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید، طوری که کمر سونی به دیوارِ سرد برخورد کرد. دستِ دیگهی سونگمین، موهای سونی رو گرفت و سرش رو کمی عقب برد تا دسترسی کاملی به گردنش داشته باشه.
سونگمین: کی بهت اجازه داد بدون من بری بیرون؟!
سونی لرزید، اما نه از ترس، بلکه از فشارِ خواستنیِ بدن سونگمی. سونگمین دندونهاش رو روی پوستِ حساسِ گردن سونی فشرد و با شدتی که مالکیتش رو فریاد میزد، بوسهای خشن و عمیق روی رگِ گردنش گذاشت. سونی نالهای کوتاه کرد و دستش را روی بازوی سفتِ سونگمین گذاشت.
سونگمین سرش رو بالا آورد، چشمهاش در نورِ کمِ راهرو مثل گرگ میدرخشید.
سونگمین: اونجا... اونایی که بهت نگاه کردن... اونایی که جرات کردن بوی عطرِ منو روی تنت حس کنن...
دوباره سمت گردنش رفت، این بار محکمتر که جایِ سرخی رو روی پوستِ سفیدش گذاشت. این یه کیس مارک ساده نبود؛ یک مُهرِ مالکیت بود که میگفت... این زن برای منه...
سونی نفسنفس میزد. سونگمین پیشونی اش رو به پیشونی اون چسبوند، لبهاش هنوز خیس از بوسههایی بود که روی گردن و ترقوهی سونی کاشته بود.
سونگمین: دفعهی بعد...(زمزمه کرد و لبش رو به لبهای سونی کوبید، بوسهای تند و تهاجمی که مزهی حسادت و اشتیاق میداد) اگر بخوای بری... فقط تویِ بغلِ منی. هیچکسِ دیگهای نباید بتونه حتی بهت نگاه کنه. فهمیدی؟!
سونی فقط تونست سرش رو به نشونه موافقت تکون بده، در حالی که سونگمین دوباره لبهاش به لبهای اون فقل کرد اون رو با خودش به سمت اتاقخواب کشوند. امشب، سونگمین قرار نبود بذاره سونی حتی یه لحظه فراموش کنه که متعلق به چه کسی عه.
خب نانازاااا اینم درخواست یکی از شما فرشته ها بود ولی نمیدونم چرا دیگه کامنتش رو گیر نیاوردم که به خودش اطلاع بدم درخواستیش رو گذاشتم امیدوارم بببینه و خوشش بیاد🎀🌕
اگر هم بد شده ببخشیددد😭😭😭
- ۱.۳k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط