کاشکیمیشددوبارهبهزمینبرگردم
#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم
#part6
سایهی بلند و باریک، مثل یک تکه ابر سیاه در میان درختان کاج حرکت میکرد. هر قدمی که برمیداشت، زمین زیر پایشان لرزید، اما نه از جنس لرزش زلزله، بلکه از نوعی لرزش عجیب که انگار واقعیت اطرافشان داشت در هم میریخت. فلیکس دست هان را محکمتر گرفت، انگار که اگر دستش را رها کند، سایه او را هم با خود ببلعد.
"این... این چیزیه که ما میخواستیم؟" فلیکس با صدایی لرزان پرسید، در حالی که چشمانش را از سایه نمیگرفت. "چرا انقدر ترسناکه؟"
هان، با وجود ترس، سعی کرد صدایش را محکم نگه دارد. "نه، فلیکس. این فقط یک هشداره. هیونجین گفت سرنوشت ما رو تعیین میکنه، اما نگفت چطور. شاید این سایه، خودِ سرنوشت باشه که داره میاد تا وظیفهمون رو به ما یادآوری کنه."
ناگهان، سایه متوقف شد. درست در چند متری آنها، سایه شروع به تغییر شکل داد. از حالتی معلق و بیشکل، به تدریج به فرمی انسانی درآورد، اما نه یک انسان معمولی. بدنش از جنس دود و تاریکی بود و چشمانش دو نقطهی نورانی آبیرنگ داشت که مثل دو ستاره در شب میدرخشیدند.
"سلامتی بر شما، مسافرانِ برگشته." صدایی که از آن موجود بیرون آمد، نه از دهانش، بلکه مستقیماً در ذهن فلیکس و هان پیچید. صدایی که همزمان هم مهربان بود و هم ترسناک. "من سایهی نگهبانِ این جنگل هستم. شما به دلیل شجاعت و فداکاریتان، فرصتی دوباره پیدا کردید. اما این فرصت، رایگان نیست."
فلیکس با تعجب پرسید: "یعنی چی؟ ما باید چی کار کنیم؟"
موجود سایهای سرش را تکان داد و گفت: "شما دو نفر، جان خود را برای نجات یکدیگر از دست دادید. حالا، وظیفهی شما اینه که در این دنیای جدید، تعادلی رو برقرار کنید که قبلاً شکسته شده. جنگل، دریاچه و کلبهی متروکه، همگی بخشی از یک معمای بزرگترن. اگر شما نتونید راز این مکان رو کشف کنید و تعادل رو برگردونید، سایهی تاریکی دوباره برمیگرده و این بار، دیگه هیچ فرصتی برای بازگشت نخواهید داشت."
هان با نگاهی عمیق به فلیکس گفت: "پس ما باید راز این کلبه و دریاچه رو پیدا کنیم."
فلیکس نفس عمیقی کشید و گفت: "باشه. ما این کار رو انجام میدیم. حتی اگر مجبور بشیم تا تهش بریم."
موجود سایهای لبخندی زد و گفت: "خوبه. حالا، به شما یک راهنمایی میدم. در قلب دریاچه، جایی که آبها سیاهترین رنگ رو دارن، یک دروازهی پنهان وجود داره. این دروازه، کلید حل معمای شماست. اما مراقب باشید، چون دروازهی پنهان، محافظانی داره که هرگز اجازهی ورود به هر کسی رو نمیدن، مگر کسی که قلبش پاک و نیتش خالص باشه."
ناگهان، موجود سایهای شروع به محو شدن کرد. "به یاد داشته باشید، زمان شما محدود است. هر ثانیهای که در اینجا میگذره، به معنای نزدیکتر شدن به پایانیه. حالا، بروید و راز رو کشف کنید."
با محو شدن سایه، جنگل دوباره به سکوت برگشت. اما این بار، سکوتی که پر از انتظار بود. فلیکس و هان به سمت دریاچهی تاریک حرکت کردند. هر قدمی که برمیداشتند، حس میکردند که انگار دریاچه به آنها نگاه میکند.
وقتی به کنار دریاچه رسیدند، فلیکس گفت: "به نظرت اون دروازهی پنهان کجاست؟"
هان به آبهای سیاه نگاه کرد و گفت: "شاید زیر آب باشه. یا شاید درون خودِ دریاچه، جایی که نور آفتاب به اونجا نمیرسه."
فلیکس با هیجان گفت: "پس باید بریم زیر آب! ولی چطور؟"
هان لبخندی زد و گفت: "شاید نیاز به یه وسیلهی خاص داریم. یا شاید خودِ دریاچه به ما کمک میکنه."
فلیکس با نگاهی کنجکاو به هان گفت: "به نظرت چطور میتونیم وارد دریاچه بشیم؟"
این سوال، شروع یک ماجراجویی جدید بود. آیا آنها میتوانستند راز دریاچه را کشف کنند و تعادل را برقرار کنند؟ یا اینکه سایهی تاریکی دوباره برمیگشت؟
#part6
سایهی بلند و باریک، مثل یک تکه ابر سیاه در میان درختان کاج حرکت میکرد. هر قدمی که برمیداشت، زمین زیر پایشان لرزید، اما نه از جنس لرزش زلزله، بلکه از نوعی لرزش عجیب که انگار واقعیت اطرافشان داشت در هم میریخت. فلیکس دست هان را محکمتر گرفت، انگار که اگر دستش را رها کند، سایه او را هم با خود ببلعد.
"این... این چیزیه که ما میخواستیم؟" فلیکس با صدایی لرزان پرسید، در حالی که چشمانش را از سایه نمیگرفت. "چرا انقدر ترسناکه؟"
هان، با وجود ترس، سعی کرد صدایش را محکم نگه دارد. "نه، فلیکس. این فقط یک هشداره. هیونجین گفت سرنوشت ما رو تعیین میکنه، اما نگفت چطور. شاید این سایه، خودِ سرنوشت باشه که داره میاد تا وظیفهمون رو به ما یادآوری کنه."
ناگهان، سایه متوقف شد. درست در چند متری آنها، سایه شروع به تغییر شکل داد. از حالتی معلق و بیشکل، به تدریج به فرمی انسانی درآورد، اما نه یک انسان معمولی. بدنش از جنس دود و تاریکی بود و چشمانش دو نقطهی نورانی آبیرنگ داشت که مثل دو ستاره در شب میدرخشیدند.
"سلامتی بر شما، مسافرانِ برگشته." صدایی که از آن موجود بیرون آمد، نه از دهانش، بلکه مستقیماً در ذهن فلیکس و هان پیچید. صدایی که همزمان هم مهربان بود و هم ترسناک. "من سایهی نگهبانِ این جنگل هستم. شما به دلیل شجاعت و فداکاریتان، فرصتی دوباره پیدا کردید. اما این فرصت، رایگان نیست."
فلیکس با تعجب پرسید: "یعنی چی؟ ما باید چی کار کنیم؟"
موجود سایهای سرش را تکان داد و گفت: "شما دو نفر، جان خود را برای نجات یکدیگر از دست دادید. حالا، وظیفهی شما اینه که در این دنیای جدید، تعادلی رو برقرار کنید که قبلاً شکسته شده. جنگل، دریاچه و کلبهی متروکه، همگی بخشی از یک معمای بزرگترن. اگر شما نتونید راز این مکان رو کشف کنید و تعادل رو برگردونید، سایهی تاریکی دوباره برمیگرده و این بار، دیگه هیچ فرصتی برای بازگشت نخواهید داشت."
هان با نگاهی عمیق به فلیکس گفت: "پس ما باید راز این کلبه و دریاچه رو پیدا کنیم."
فلیکس نفس عمیقی کشید و گفت: "باشه. ما این کار رو انجام میدیم. حتی اگر مجبور بشیم تا تهش بریم."
موجود سایهای لبخندی زد و گفت: "خوبه. حالا، به شما یک راهنمایی میدم. در قلب دریاچه، جایی که آبها سیاهترین رنگ رو دارن، یک دروازهی پنهان وجود داره. این دروازه، کلید حل معمای شماست. اما مراقب باشید، چون دروازهی پنهان، محافظانی داره که هرگز اجازهی ورود به هر کسی رو نمیدن، مگر کسی که قلبش پاک و نیتش خالص باشه."
ناگهان، موجود سایهای شروع به محو شدن کرد. "به یاد داشته باشید، زمان شما محدود است. هر ثانیهای که در اینجا میگذره، به معنای نزدیکتر شدن به پایانیه. حالا، بروید و راز رو کشف کنید."
با محو شدن سایه، جنگل دوباره به سکوت برگشت. اما این بار، سکوتی که پر از انتظار بود. فلیکس و هان به سمت دریاچهی تاریک حرکت کردند. هر قدمی که برمیداشتند، حس میکردند که انگار دریاچه به آنها نگاه میکند.
وقتی به کنار دریاچه رسیدند، فلیکس گفت: "به نظرت اون دروازهی پنهان کجاست؟"
هان به آبهای سیاه نگاه کرد و گفت: "شاید زیر آب باشه. یا شاید درون خودِ دریاچه، جایی که نور آفتاب به اونجا نمیرسه."
فلیکس با هیجان گفت: "پس باید بریم زیر آب! ولی چطور؟"
هان لبخندی زد و گفت: "شاید نیاز به یه وسیلهی خاص داریم. یا شاید خودِ دریاچه به ما کمک میکنه."
فلیکس با نگاهی کنجکاو به هان گفت: "به نظرت چطور میتونیم وارد دریاچه بشیم؟"
این سوال، شروع یک ماجراجویی جدید بود. آیا آنها میتوانستند راز دریاچه را کشف کنند و تعادل را برقرار کنند؟ یا اینکه سایهی تاریکی دوباره برمیگشت؟
- ۴۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط