~اتاق جلسه~

~اتاق جلسه~

تهیونگ با دقت به صحبت‌ های فنی پی‌دی‌نیم گوش میداد که گوشی توی جیب کت و شلوار مشکی‌اش لرزید. دستش رفت توی جیب. زیر میز، با حرکت سریعی صفحه رو روشن کرد.

عکس رو که دید... آه، لعنتی.

انگار موج گرما از ته ستون فقراتش بالا اومد. نفسش حبس شد. لب پایینش رو گاز گرفت ولی نتونست جلوی لبخندِ گوشه‌ی لبش رو بگیره. دستش یه کم لرزید. کراواتش رو یه کم شل کرد، کاری که معمولا توی جلسه نمیکرد.

پی‌دی‌نیم سرشو از برگه های سفید بالا اورد و نگاهش کرد:
«تهیونگ؟ نظرت راجبش چیه؟»

نفس عمیق کشید. صداش گرفته‌تر از همیشه بود: «بله... موافقم.»

«و دقیقا با چی موافقی؟ ما هنوز گزینه‌ها رو نگفتیم!»

جونگ‌ کوک خندید و سرش رو تکون داد: «هیونگ انگار جای دیگه‌ای...»

تهیونگ نگاه کشنده‌ای بهش انداخت، ولی زیر میز، انگشتاش رو روی گوشی کشید. دستش لرزش داشت. پیشونیش برق می‌زد و شلوار مشکی‌اش تنگ‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

جین دستی روی شانه اش کشید:
«حالت خوب نیست؟»

جیمین: «ته، سرخ شدی!»

_ «من خوبم. ادامه بدید.»

نامجون: «ولی اینطور بنظر نمیاد...»

صداش تیزتر شد: «گفتم ادامه بدید!»

بقیه نگاهی به هم انداختن، ولی دیگه چیزی نگفتن. جلسه رو سریع‌ تر پیش بردند. اما برای تهیونگ، هر دقیقه مثل یه قرن بود. ذهنش اون عکس رو مرور می‌کرد؛ انحنای کمر باریکش، ترقوه اش، اون لبخند و نگاه شیطنت آمیزش و اون جمله: «تحملش برات سخته».

آره... حق با توئه عزیزم. سخته. خیلی هم سخته.
__

وقتی جلسه تموم شد، تهیونگ اولین نفری بود که از جا بلند شد. توی راهرو، کراوات رو کلاً از گردنش باز کرد و انداخت توی جیب. هوا براش خفه‌کننده بود. سوار ماشین شد و با سرعتی که برای خیابون‌ های شب‌ شهر زیاد بود، راهی خونه شد.

درِ خونه رو که باز کرد، نور کم تلویزیون رو از اتاق نشیمن حس کرد. قدم‌هاش رو با احتیاط برداشت، ولی قلبش تند میزد. وارد نشیمن شد و فرشته اش رو درحال تماشای تلویزیون دید، با همون لباسا.

دخترک با دیدنش نفس عمیقی کشید.

«بالاخره!»

با صدای گرفته‌تر و بم‌تر از همیشه، به سمت مبل حرکت کرد. هر قدمش مثل حیوونِ شکاری که طعمه رو پیدا کرده، پر از هدف بود.

روی مبل لغزید و قبل از اینکه فرصت نفس کشیدن داشته باشه، دو تا مچ دستش رو گرفت و بالا سرش، محکم به گوشه مبل کوبید. نه اونقدر که درد داشته باشه، ولی اونقدر که حس کنه اختیارت دستشه.

با نگاهی که توی نور کم تیره و برق‌دار شده بود، آروم با لحن تهدید آمیز شیرینش گفت:

«هیچ می‌دونی وسط جلسه ممکن بود همونجا ج*ق بزنم؟!»

لب پایینش رو گاز گرفت و آروم خندید. شیطنت از چشماش می‌بارید.

«وا! فقط یه سری عکس برای عشقم فرستادم، ایرادش چیه؟»

چشماش تیره‌تر شد.

«ایرادی نداره دخترم... ولی باید تاوانش رو بدی!»

و بدون مقدمه، لباش رو کوبوند رو لبات. عمیق، بی‌وقفه، گرسنه. یه بوسه که انگار همه‌ی اون ساعاتِ دوری رو می‌خواست جبران کنه. زبانش، با حرص آروم، لای لباش راه باز کرد و توی دهانش رقصید.

چند لحظه که گذشت، دستاش رو روی سینه اش فشار داد تا عقب بکشه. نفسش به شمار افتاده بود.

«وایسا... منیجرت چی شد؟»

مکث کرد. ابروهاش درهم رفت: «منیجرم؟»

«آره! همون دختره‌ی لوسِ ننر!»

خنده‌ای کوتاه کرد. تاری از موهات رو برداشت و آروم گذاشت پشت گوشت.

«الان اون مهمه؟ احمق جون! من فقط تورو می‌بینم... مخصوصاً با اون عکسایی که برام دلبری کردی، مثل همیشه عاشق‌تر از دیروز شدم.»

دوباره لباش رو به لباش چسبوند. این بار آروم‌تر ولی عمیق‌تر. دست آزادش رو آورد بالا و روی شونهٔ برهنه‌ اش گذاشت و بند لباس رو مشتاقانه اما محکم پایین کشید که باعث شد س*ی*ن*ه* هاش نمایان بشه.

نفس‌هام تندتر شد.

«تهیونگ...»

_ «جونم؟»

«اینجا؟»

_ تا بریم اتاق نمیکشم!

تاپِ توری رو کامل از تنم بیرون کشید. دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با دست دیگه اش، مچ هام رو محکم تر نگه داشت. زبانِ داغش رو روی گردنت حس کردم. چشمام رو بستم. امشب مال ما بود. فقط مال ما.
و در دریای محبت هاش غرق شدم.


ᴛʜᴇ ᴇɴᴅ.
____________
برای پارت اسمات پیج زیر رو فالو کن👇🏻
@l.e.n.o.r.a
دیدگاه ها (۶)

‹ᵂᵉᵈⁿᵉˢᵈᵃʸ› _ ⁶ ᵖᵐ نور غروب خورشید از لای پرده‌ های کرم‌رنگ ...

بابایی من

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³⁴ویو اِلا___همه چیز…کم‌کم مح...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³⁴ویو اِلا___همه چیز…کم‌کم مح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط