P

P⁵⁶
تهیونگ و ا.ت به سمت خونه خاله‌ش میروندن.
ا.ت برای تهیونگ تعریف کرد که لیام کوچولو پسرخالشه که خیلی گوگولیه..و میدونست تهیونگ چقدر بچه هارو دوست داره‌‌..
رسیدن دم خونه.
ا.ت خالشو بغل کرد و تهیونگ تعظیم کرد.
با باز شدن در یه پسر کوچولوی گوگولی اومد بیرون و دوید سمت ا.ت و پرید تو بغلش.
+سلام کوشولوی مننن..دلم برات تنگ شده بودددد
°شلام..(خندید)
تهیونگ هم خم شد و با لیام بای بای کرد.
-سلام(با لبخند)
لیام از بغل ا.ت بیرون اومد و با یه قیافه عجیبی به تهیونگ نگاه میکرد و دست ا.ت رو محکم گرفته بود.
تهیونگ دستشو جلو برد تا با لیام دست بده.لیام خودشو بیشتر تو بغل ا.ت فرو برد.
°ش..شلام..
چیزی توی چشمای تهیونگ برق میزد
-پس لیام کوچولوی معروف شمایی..درسته؟
لیام چیزی نگفت.
-دوست داری بریم باهم بیرون و بازی کنیم؟(خیلی گرم و صمیمی)
لیام به ا.ت نگاه کردو سرشو تکون داد.
ا.ت دست لیامو گرفت و باهم رفتن سمت ماشین تهیونگ هم نزدیک لیام راه میرفت اما به ازای هر قدمی که تهیونگ نزدیک میشد بیشتر خودشو به ا.ت نزدیک میکرد.
-(این بچه چرا ازم میترسهههه)
تهیونگ پشت فرمون نشست،ا.ت کنارش و لیام روی پاهاش.
+دوست داری کجا بریم؟(در حالی که با موهای لیام ور میرفت.
°بارک
-خب..پس میریم پارک(لبخند زدو به لیام نگاه کرد.)
توی راه باهم آهنگ خوندن و کم کم یخ لیام داشت آب میشد.
از ماشین پیاده شدن.
-دستتو بهم میدی؟
لیام سرشو بالا آوردو به تهیونگ نگاه کرد.بعد از چند ثانیه دستشو به تهیونگ داد..
چیزی درون قلب تهیونگ روشن شد..
قدم های تهیونگ در برابر لیام خیلی بزرگ بود و لیام برای رسیدن به تهیونگ باید خیلی سریع راه میرفت.تهیونگ قدماشو کوچکتر کرد.
ا.ت که داشت این صحنه هارو میدید داشت از ذوق آب میشد..شاید بهتر از هرکسی میدونست چقدر بچه‌هارو دوست داره..اون بهتر از هر کسی در اون لحظه که دست لیامو گرفت صورتشو دید..لبخند متفاوتی روی صورتش بود..لبخندی که تا امروز ا.ت اونو ندیده بود..تن صداش و لحن حرف زدنش موقع صحبت با بچه ها به قدری نحیف و مهربون بود که ا.ت میتونست ساعت ها بهش خیره شه و بازی کردنش با بچه‌هارو ببینه..
دیدگاه ها (۲۷)

پارت ۵۳معذرت میخوام بابت کیفیتاین بار شیشمه که اینو آپلود می...

P⁵⁵بعد از تموم شدن صبحونه،لونا و کوک تصمیم گرفتن برای اولین ...

عشق مافیا

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط