رمان شراب عشق
رمان شراب عشق
ارسلان: یعنی چی؟
دکتر:متاسفانه احتمل زنده مونده ایشون خیلی کمه.
دستش رو گذاشت روی شونم چندتا ضربه زد و به پرستار کنارش اشاره
کرد که بریم.
به تن بی جون مهگل خیره شدم. نه. نمیشه خواهر من باید از این بیمارستان
بره. من میبرمش پیش بهترین دکتر های خارج. اره. اونا میتونن براش کاری کنن.
توی افکار بیهوده ام بودم که یهو صدایی توی گوشم اکو شد. از اتاق اومدم بیرون.
لابد خیالاتی شدم رفتم دستشویی. آبی به صورتم زدم. چشام قرمز قرمز بود.
بیخیال ظاهرم شدم خواهرم دره از دست میره. از دستشویی اومدم بیرون. داخل
فکر این بودم برای مهگل چیکار کنم. که دوباره اسم اون شخص داخله باند های
بیمارستان پیچید ایندفعه واقعی بود به سمت پذیرش رفتم و گفتم:
ارسلان: ببخشید خانم دیانا کاشی را آوردن اینجا؟
خانمه: بلع. شما چه بستگی باهاشون دارید؟
د... یانا. رو آ.. وردن اینجا؟ چ... را؟.... برا.. ی چ.. ی؟
خانمه: آقا آقا آقا آقا. کجایین؟ حالتون خوبه؟
ارسلان: ها؟ آها. آره... آره.. خو.. بم.. فقط کجابستری شدن.
خانمه: همون اتاق مهگل کاشی هستن.
ارسلان: م.. م.. ممنون.
ارسلان: یعنی چی؟
دکتر:متاسفانه احتمل زنده مونده ایشون خیلی کمه.
دستش رو گذاشت روی شونم چندتا ضربه زد و به پرستار کنارش اشاره
کرد که بریم.
به تن بی جون مهگل خیره شدم. نه. نمیشه خواهر من باید از این بیمارستان
بره. من میبرمش پیش بهترین دکتر های خارج. اره. اونا میتونن براش کاری کنن.
توی افکار بیهوده ام بودم که یهو صدایی توی گوشم اکو شد. از اتاق اومدم بیرون.
لابد خیالاتی شدم رفتم دستشویی. آبی به صورتم زدم. چشام قرمز قرمز بود.
بیخیال ظاهرم شدم خواهرم دره از دست میره. از دستشویی اومدم بیرون. داخل
فکر این بودم برای مهگل چیکار کنم. که دوباره اسم اون شخص داخله باند های
بیمارستان پیچید ایندفعه واقعی بود به سمت پذیرش رفتم و گفتم:
ارسلان: ببخشید خانم دیانا کاشی را آوردن اینجا؟
خانمه: بلع. شما چه بستگی باهاشون دارید؟
د... یانا. رو آ.. وردن اینجا؟ چ... را؟.... برا.. ی چ.. ی؟
خانمه: آقا آقا آقا آقا. کجایین؟ حالتون خوبه؟
ارسلان: ها؟ آها. آره... آره.. خو.. بم.. فقط کجابستری شدن.
خانمه: همون اتاق مهگل کاشی هستن.
ارسلان: م.. م.. ممنون.
- ۴.۵k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط