بادیگاردسردمن

#بادیگارد_سرد_من



پارت ⁶

ویو لارا__



_____ زخمی و مصمم


دردِ خنجر در پهلویم، تیز و سوزان بود.... خون، گرم و چسبناک، لباسِ سفیدِ عروس را غرق کرده بود. اما هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست جلوی اراده‌ام را بگیرد....

باید از آنجا دور می‌شدم. با قدم‌های لرزان، اما استوار، از میانِ جمعیتِ وحشت‌زده خارج شدم و خودم را به ماشینم رساندم...


استارت زدم و با تمامِ سرعتی که درد اجازه می‌داد، از عمارتِ پدرخوانده‌ام دور شدم. هیچ مقصدی نداشتم. مغزم در میانِ درد و هیاهویِ اتفاقاتِ دقایقِ پیش، قادر به تصمیم‌گیری نبود. فقط می‌دانستم که باید از آن جهنم دور می‌شدم.....

ماشین را به سمتِ خانه‌ی خودم هدایت کردم. با زحمتِ فراوان، خودم را به داخلِ آپارتمانم رساندم. لباسِ عروسِ خونین را با نفرت از تنم درآوردم و به گوشه‌ای پرت کردم. باید خونریزی را متوقف می‌کردم....

چند ساعتِ طاقت‌فرسا گذشت. با بستنِ چند لایه باند و پارچه، بالاخره توانستم جلوی خونریزیِ شدید را بگیرم. اما زخم عمیق بود و درد امانم را بریده بود. با وجودِ ضعف و درد، می‌دانستم که نمی‌توانم اینجا بمانم. یونگی شک می‌کرد. اگر می‌فهمید عروسیِ اجباری‌ام چطور تمام شده، ممکن بود تمامِ
نقشه‌هایم نقش بر آب شود....


کت و شلوارِ مشکی‌ام را پوشیدم. سعی کردم طوری لباس بپوشم که زخمِ پهلویم کمتر مشخص باشد. باید به عمارتِ یونگی برمی‌گشتم...

باید دوباره در نقشِ قبلی‌ام فرو می‌رفتم، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است...


چند دقیقه بعد، دوباره در عمارتِ یونگی بودم. در همان نقطه‌ای که همیشه منتظرِ دستوراتش بودم، ایستادم...

انگار نه انگار که چند ساعت پیش، در مراسمِ عروسیِ خونینم، قاتلِ پدرخوانده‌ام و فراری از دستِ پدرِ واقعی‌ام بودم.میدونم میدونم سگ جونم🤣ولی خب..


یونگی با همان نگاهِ سرد و نافذش به من خیره شد.

“کجا بودی؟”

با صدایی که سعی کردم آرام و عادی باشد، جواب دادم:


“یه مراسم خانوادگی بود. طول کشید.”


نگاهش را برای لحظه‌ای روی من نگه داشت، انگار که می‌خواست دروغ بودنِ حرفم را تشخیص دهد. اما چیزی نگفت. فقط سری تکان داد و به کارش ادامه داد.،.


من اما، پشتِ ظاهرِ آرامم، همچنان زخمی و درگیرِ اتفاقاتِ خونینی بودم که تازه از سر گذرانده بودم. ولی این تازه اولِ ماجرا بود. این زخم، فقط یادآورِ این بود که چقدر قدرتمندم و چقدر برای رسیدن به هدفم، از هیچ چیز نمی‌ترسم....






ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
دیدگاه ها (۰)

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ⁷ویو لارا_______ خونِ تازه بر روی سیاه...

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ⁸ویو لارا______لبخندی بر لبِ خونینبا ت...

‌#بادیگارد_سرد_منپارت ⁵ویو لارا_______عروسی خونینفردا شب. نو...

بانوم فالو شه فیک نویسه @m.j_i.n

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط