Part:2💫
Part:2💫
طلوع خورشید رسیده بود کانوسا داخل آینه به چهره ی الهی ماننده خودش نگاه میکرد لباس عروس قرمز هانبوک ،رژ لب قرمز، پوست سفید ،همان تضادی که باعث میشد جیمین اورا همانند خدای خودش بپرستد....
سنگینی قلب کانوسا داشت اورا می بلعید اما هرکاری هم میکرد بن بستی جلوی راهش بود که اورا از آزادی منع کند ..........
همراه خدمتکاران ملکه از اقامتگاهش بیرون آمد نگاهی به دریاچه ای که جیمین اسم اورا ماه گذاشته بود انداخت برای بار اول جیمین اورا همینجا دید....
{ ۱سال پیش}
کانوسا آرام پاهایش را داخل دریاچه تکان میداد ماهی های قرمز پاهای کانوسا را به بازی گرفته بودند گل های شکوفه های درخت گیلاس بر روی سر کانوسا میریخت ......
کانوسا برگه گل شکوفه های درخت گیلاس را داخل دستانش گذاشت با (سرفه ای از طرف مردی )نگاهش را به جهت دیگه ای دوخت..
_اینجا پاتوق فرمانده جیمین است مگه نمیدونی؟
کانوسا لبانش را غنچه کرد و با حالتی از تمسخر گفت:
_وقتی پادشاه آینده این کشوره چرا صداش میکنن فرمانده فقط چونکه داخل چندتا جنگ پیروزی آورده...
جیمین با حیرت حرکات کانوسا را تماشا کرد...
_ای گُستاخ چطور جرعت میکنی جلو پادشاه.... جیمین حرفش را قورت داد..
کانوسا با حالت مغرورانه گفت:
_چیه خب دارم راست میگم ولی میگن هرچی باشه خیلی خوشتیپه دوست دارم یک بار از نزدیک ببینمش....
جیمین نزدیک کانوسا شد کانوسا با نزدیکی بیش از حد خودش و جیمین از جایش بلند شد کفش سنتی اش را پوشید بعد هم گفت...
_چطور جرعت میکنی انقدر به من نزدیک شی خجالت هم خوب چیزیه ...
جیمین به کانوسا نزدیک تر شد...
_تو خوب جرعتی داری که جلوی خود پادشاه بد اون رو بگی اما من نمیتونم به خمدتکار ساده ای مثل تو زور بگم؟
کانوسا چشم هایش گرد شد اما فکر کرد که جیمین دارد با او شوخی میکند....
_زیادی بلوف میزنی آقای نه چندان محترم..
جیمین جا خورد...
_توبه من میگی بلوف میزنی موقعی که اعدامت کردم میفهمی که...
جیمین خواست حرفش را ادامه دهد که دید کانوسا یقه اورا گرفت و دوتایی باهم داخل دریاچه افتادند......
جیمین خودش و کانوسا را از آب بیرون آورد خنده ای از سر بامزه بودن کانوسا کرد...
/واییی،دارم غرق میشم یکی کمکم کنه،کمک (داد)
_لطفا کمتر داد بزن شنواییم رو دارم از دست میدم...
کانوسا چشمانش را باز کرد سریع از جایش بلند شد لباسش را تکان داد و سرش را پایین انداخت...
_ببخشید پادشاه از حدم گذشتم فکر کردم دارید باهام شوخی میکنید ممنونم که نجاتم دادید ....
کانوسا خواست برورد که جیمین بازوی اورا گرفت...
_عذرخواهیتو میپذیرم اما بهم بدهکاری؟
_منظورتون از بدهکاری چیه؟
جیمین نیشخندی زد....
_بعدا میفهمی فعلا فقط دنبالم بیا...
_باش.یعنی چشم فرمانده....
جیمین یکی از ابروهایش را بالا انداخت..
_تو که قبول نداشتی من فرماندم؟
_یعنی دوست دارید پادشاه صداتون کنم؟
_نه.نه فرمانده خوبه...
کانوسا خفیف قهقهه زد...
_بله پادشاه...
_خدایی عجب خدمتکار گُستاخی هستی تو؟
کانوسا شانه بالا انداخت...
_همینم که هستم پادشاه یا فرمانده ارتش....
جیمین زیر لب چیزی را گفت که کانوسا نشنید...
_دختره ی لجباز ..
ادامه دارد....
طلوع خورشید رسیده بود کانوسا داخل آینه به چهره ی الهی ماننده خودش نگاه میکرد لباس عروس قرمز هانبوک ،رژ لب قرمز، پوست سفید ،همان تضادی که باعث میشد جیمین اورا همانند خدای خودش بپرستد....
سنگینی قلب کانوسا داشت اورا می بلعید اما هرکاری هم میکرد بن بستی جلوی راهش بود که اورا از آزادی منع کند ..........
همراه خدمتکاران ملکه از اقامتگاهش بیرون آمد نگاهی به دریاچه ای که جیمین اسم اورا ماه گذاشته بود انداخت برای بار اول جیمین اورا همینجا دید....
{ ۱سال پیش}
کانوسا آرام پاهایش را داخل دریاچه تکان میداد ماهی های قرمز پاهای کانوسا را به بازی گرفته بودند گل های شکوفه های درخت گیلاس بر روی سر کانوسا میریخت ......
کانوسا برگه گل شکوفه های درخت گیلاس را داخل دستانش گذاشت با (سرفه ای از طرف مردی )نگاهش را به جهت دیگه ای دوخت..
_اینجا پاتوق فرمانده جیمین است مگه نمیدونی؟
کانوسا لبانش را غنچه کرد و با حالتی از تمسخر گفت:
_وقتی پادشاه آینده این کشوره چرا صداش میکنن فرمانده فقط چونکه داخل چندتا جنگ پیروزی آورده...
جیمین با حیرت حرکات کانوسا را تماشا کرد...
_ای گُستاخ چطور جرعت میکنی جلو پادشاه.... جیمین حرفش را قورت داد..
کانوسا با حالت مغرورانه گفت:
_چیه خب دارم راست میگم ولی میگن هرچی باشه خیلی خوشتیپه دوست دارم یک بار از نزدیک ببینمش....
جیمین نزدیک کانوسا شد کانوسا با نزدیکی بیش از حد خودش و جیمین از جایش بلند شد کفش سنتی اش را پوشید بعد هم گفت...
_چطور جرعت میکنی انقدر به من نزدیک شی خجالت هم خوب چیزیه ...
جیمین به کانوسا نزدیک تر شد...
_تو خوب جرعتی داری که جلوی خود پادشاه بد اون رو بگی اما من نمیتونم به خمدتکار ساده ای مثل تو زور بگم؟
کانوسا چشم هایش گرد شد اما فکر کرد که جیمین دارد با او شوخی میکند....
_زیادی بلوف میزنی آقای نه چندان محترم..
جیمین جا خورد...
_توبه من میگی بلوف میزنی موقعی که اعدامت کردم میفهمی که...
جیمین خواست حرفش را ادامه دهد که دید کانوسا یقه اورا گرفت و دوتایی باهم داخل دریاچه افتادند......
جیمین خودش و کانوسا را از آب بیرون آورد خنده ای از سر بامزه بودن کانوسا کرد...
/واییی،دارم غرق میشم یکی کمکم کنه،کمک (داد)
_لطفا کمتر داد بزن شنواییم رو دارم از دست میدم...
کانوسا چشمانش را باز کرد سریع از جایش بلند شد لباسش را تکان داد و سرش را پایین انداخت...
_ببخشید پادشاه از حدم گذشتم فکر کردم دارید باهام شوخی میکنید ممنونم که نجاتم دادید ....
کانوسا خواست برورد که جیمین بازوی اورا گرفت...
_عذرخواهیتو میپذیرم اما بهم بدهکاری؟
_منظورتون از بدهکاری چیه؟
جیمین نیشخندی زد....
_بعدا میفهمی فعلا فقط دنبالم بیا...
_باش.یعنی چشم فرمانده....
جیمین یکی از ابروهایش را بالا انداخت..
_تو که قبول نداشتی من فرماندم؟
_یعنی دوست دارید پادشاه صداتون کنم؟
_نه.نه فرمانده خوبه...
کانوسا خفیف قهقهه زد...
_بله پادشاه...
_خدایی عجب خدمتکار گُستاخی هستی تو؟
کانوسا شانه بالا انداخت...
_همینم که هستم پادشاه یا فرمانده ارتش....
جیمین زیر لب چیزی را گفت که کانوسا نشنید...
_دختره ی لجباز ..
ادامه دارد....
- ۴۲۸
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط