آندم که مرا چشمک چشمان خمارت خبرم کرد

آندم که مرا چشمک چشمان خمارت خبرم کرد
یک عمر مرا حسرت بوسیدن آن خونجگرم کرد

آن خنده ی زیبا که لبانت به لبی دوخت
با عشق و هوس خنده ی تو در به درم کرد

با ناز نگاهت تو شدی دلبر دلها ولی افسوس
در خونجگری٬ عشق تو ٬ شوریده سرم کرد

آن دم که به عشقت به هوس پای نهادی
از عشق به صد رنگ تو دل خسته ترم کرد

عهدت که شکستی ٬ شکستم چو قناری
پرواز فراموش شد و بسته پرم کرد

از عشق تو شد موی سیاهم به سفیدی
بر کنج قفس ماندم و پر بسته ترم کرد

از دور ببین سنگ صبورم پی غمها
این قصه نا گفته چه خونین جگرم کرد
دیدگاه ها (۱)

راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی...آنجا که روی از خود ، آنجا ک...

کاش چتر مهربانی را به رویم وا کنیدر مسیر خاطراتت باز مرا پید...

منم و یک دل درمانده که دیوانه ی توست و خیالی که پَریش از رُخ...

تا کی طلب عشق کنم از دل سنگت ؟سخت است دگر باور قلب و دل تنگت...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

اخرین امتحان برگزار و ترم تمام شد باید به خانه میرفتم موقع ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط