ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را ،باز گم کردم ز شادی د

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را ،باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را ،با شتاب ابرهای نیمه شب میرفت و بود ، پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را، چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس ،روشنی میداد مشکین جامه های خویش را ، گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش تا بپوشد خنده های نابجای خویش را ، می درخشید از میان تیرگی ها گردنش چون تکان میداد زلف مشکسای خویش را ،گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم دیدمش از یاد بردم گفته های خویش را ،دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل گر چه غافل بود آن مه مبتلای خویش را ، این چه ذوق و اضطرابست این چه شکل و حالتیست با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را  ، تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا گفتم اما کی شنیدم جز صدای خویش را ؟ ، کاش بشناسد مرا آن بیوفای آشناآه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را !!!
دیدگاه ها (۵)

یاد دارم در غروبی سرد سردمی گذشت از کوچه ی ما دوره گرد ،داد ...

ای خدا Hard دلم Format مکن ، File من را خالی از برکت مکن ، O...

از بوی گلاب بدم می آید ، همون آب معدنی کفایت می کند... ،نگید...

عصر یک روز زمستون با ماشین حرکت کردم به طرف یکی از روستاهای ...

Life..

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش راباز گم کردم ز شادی دست و ...

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش راباز گم کردم ز شادی دست و ...

‹ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را›باز گم کردم ز شادی دست ...

(لطفآ این سروده ام را آهنگین زمزمه کنید .ثوابش هم تقدیم به ا...

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منمکی ببینم مرا چنان که منمگفتی اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط